نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

 

 

هنوز دل تنگت می شوم، روزها وشب هایی که با هم سپری کردیم، بدترین شرایط را به زیباترین مبدل کردیم، از سفر شمال گرفته تا نقاشی سامان از جیپ، شاید برای همیشه از دیدار دوباره ات محروم باشم ولی با آوای سیاوش قمیشی،همیشه عطر خاطراتم طراوت می گیرد ... برای تو

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

این روزها خیلی سخت می گذره برای اینکه دردناکترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام و این تصمیم به قیمت از دست دادن یکی از عزیزانم تمام شد که بخشی اصلی وجودم به او تعلق داشت و دارد، بعضی وقت ها تصمیم ها براساس اجبار و وزن اتفاقات گرفته می شود و این به این معنی نیست که شخص رضایت از موقعیت تحمیل شده دارد. به هر حال جبرها در زندگی ما قالب هستند حتی اگر بلند ادعا کنیم که ما تصیمیم گیرنده هستیم باز در نهایت، شرایط، مکان و بسیاری از باید ها و نه باید های اجتماعی، فرهنگی و خانوادگی بر تصمیمات و نحوه حل مسایل تاثیر گزار خواهند بود وهمین ها استقلال در تصمیم را تحت شعاع قرار می دهند.

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی . . .
 آنگاه که کاخِ آرزوهای کسی را ویران می کنی !
 آنگاه که شمع امیدِ کسی را خاموش می کنی . . .
 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری . . .
 آنگاه که حتی گوشَ ات را می بندی ،

 
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنیده بگیری  . . .
 آنگاه که " خدا " را می بینی ،
 و " بنده خدا " را نادیده می گیری . . .
 می خواهم بدانم !
 دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی ،
 تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
 

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی . . .
 آنگاه که کاخِ آرزوهای کسی را ویران می کنی !
 آنگاه که شمع امیدِ کسی را خاموش می کنی . . .
 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری . . .
 آنگاه که حتی گوشَ ات را می بندی ،

 
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنیده بگیری  . . .
 آنگاه که " خدا " را می بینی ،
 و " بنده خدا " را نادیده می گیری . . .
 می خواهم بدانم !
 دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی ،
 تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
 

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

Why does a man accuse a woman of cheating on him? Answer : its his own guilt of cheating himself, or having the intention to cheat

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

The wind sings of our nostalgia
and the starry sky ignores our dreams.
Each snow flake is a tear that fails to trickle

Silence is full of the unspoken,
of deeds not performed,
of confessions to secret love,
and of wonders not expressed.
Our truth is hidden in our silence,
Yours and mine

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رؤیاهایش را آسمان
پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار
از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های
بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

What is love? It is one of the most difficult questions for the mankind. Centuries have passed by, relationships have bloomed and so has love. But no one can give the proper  definition of love. To some Love is friendship set on fire for others Maybe love is like luck. You have to go all the way to find it. No matter how you define it or feel it, love is the eternal truth in the history of mankind. 

Love is patient, love is kind. It has no envy, nor it boasts itself and it is never proud. It rejoices over the evil and is the truth seeker. Love protects; preserves and hopes for the positive aspect of life. Always stand steadfast in love, not fall into it. It is like the dream of your matter of affection coming true.   Love can occur between two or more individuals. It bonds them and connects them in a  unified link of trust, intimacy and interdependence. It enhances the relationship and comforts the soul. Love should be experienced and not just felt. The depth of love can not be measured. Look at the relationship between a  mother and a child. The mother loves the child unconditionally and it can not be  measured at all. A different dimension can be attained between any relationships with the magic of love. Love can be created. You just need to focus on the goodness of the other person. If this can be done easily, then you can also love easily. And remember we all have some positive aspect in us, no matter how bad our deeds maybe. And as God said Love all

Depending on context, love can be of different varieties. Romantic love is a deep, intense and unending. It shared on a very intimate and interpersonal and sexual relationship.  The term Platonic love, familial love and religious love are also matter of great affection. It is more of desire, preference and feelings. The meaning of love will change with each different relationship and depends more on its concept of depth, versatility, and complexity. But at times the very existence of love is questioned. Some say it is false and meaningless. It says that it never exist, because there has been many instances of hatred and brutality in relationships. The history of our world has witnessed many such events. There has been hatred between brothers, parents and children, sibling rivalry and spouses have failed each other. Friends have betrayed each other; the son has killed his parents for the throne, the count is endless. Even the modern generation is also facing with such dilemmas everyday. But  love is not responsible for that. It is us, the people, who have forgotten the meaning of love and have undertaken such gruesome apathy.

In the past the study of philosophy and religion has done many speculations on the phenomenon of love. But love has always ruled, in music, poetry, paintings, sculptor and literature. Psychology has also done lot of dissection to the essence of love, just like what biology, anthropology and neuroscience has also done to it.

Psychology portrays love as a cognitive phenomenon with a social cause. It is said to have three components in the book of psychology: Intimacy, Commitment, and Passion. Also, in an ancient proverb love is defined as a high form of tolerance. And this view has been accepted and advocated by both philosophers and scholars.Love also includes compatibility. But it is more of journey to the unknown when the concept of compatibility comes into picture. Maybe the person whom we see in front of us, may be least compatible than the person who is miles away. We might talk to each other and portray that we love each other, but practically we do not end up into any relationship. Also in compatibility, the key is to think about the long term successful relationship, not a short journey. We need to understand each other and must always remember that no body is perfect. 

Be together, share your joy and sorrow, understand each other, provide space to each other, but always be there for each others need. And surely love will blossom to strengthen your relationship with your matter of affection.

نوشته شده در شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

آدمها آنقدر زود عوض می شوند ...
آنقدر زود
که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی ...
و ببینی
چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

A lot of people walk in and out of my life, but... you're one of the only ones ever really want to stick around, miss u Nasha Nassoury

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

من فقط خسته هستم، خیلی خسته ....
برای تولد مامانم بسته پست کردم، با هدیه ها دلم را هم توی کارتون پیچیدم و فرستادم، احساس می کنم اونم به قدر من تنها و خسته است ...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

بعد از 4 سال دوری، دیروز از عجیبترین روزهای زندگی ام را در غربت سپری کردم ،احساسم عجیب بود، خیلی عجیب ... از خیابانهای طویل گرفته تا کوچه های باریک از مردم تا صداها، همه چیز غریب بود، چهره ها نا آشنا و سرد، هوا سرد و سوز سرمایی که می سوزاند دل تنهایم را و تمامی هم نداشت، رنگ خاکستری و ساختمانهای یک شکل، هوای نمدار و ابری تنها نمای پیش چشمم بود.

مردم در گذر بودند و من نمی شناختمشان، ولی در محو تماشای آنها گم شده بودم و کوله بار تنهایی ام، تنها برای شانه های دردناک خودم سنگینی می کرد، جایی نبود برای اندکی همدردی و یا کسی نبود که حتی غم آشکار چهره ات را در یابد و نگاهی مهربان مهمانت کند. این است غصه دوری، این است قصه فرار و این خواهد بود بار سنگین عدم تعلق.

گریستم و گریستم، بعد از سالها شاید بیش از 6 ساعت گریستم  و اشکم تمام نشد ......

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

You and me
Had some history
Had a semblance of honesty
All that has changed now
We shared words
Only lovers speak
How can it be
We are less than strangers

Oh it hurts to lose in love
Let anger and cruelty win
It's unfair that you doubt your feelings
And that you'll ever love again
I know that hearts can change
Like the seasons and the wind
But when I said forever
I thought that we'd always be friends

You and me had some history
Had a semblance of honesty
All that has changed now
We shared words
Only lovers speak
How can it be
We are less than strangers

I thought I saw you yesterday
I thought I passed you on the street
I swear I saw your face
I was not imagining
That you stole a glance my way
You walked away from me
My heart it may be broken
But my eyes are dry to see

You and me had some history
Had a semblance of honesty
All that has changed now
We shared words
Only lovers speak
How can it be
We are less than strangers

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

At some point in my life I find myself involved in awkward moments or difficult situations, These moments I can not deal with my feelings. My difficult situation related to my relations, my child and my job and sometimes I dont know what to do...
I always tell myself: Be resourceful. Never give up or give in when faced with a challenge. I try to find out as much information as I can about my situation, whether that means talking to someone who has been through it or looking it up in the internet to find resources to help me get through the situation.
I try to deal with my emotions. In any and every situation, I have emotional responses. Sometimes I feel hurt, sad, disappointment, anger, frustration, shame or loneliness. I let myself feel the emotions. I Cry when I need to cry. Punch a pillow, yell, scream, roll around on the floor and have a temper tantrum. I Let my emotions pass through. and many other ways...
But now I have just decided to give up, I am so tired of challanges....

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

موزیک ویدئو " نمیشه "
خواننده : شاهرخ
آهنگ : David Rene
تنظیم : دیوید رنه – شاهرخ شاهید
ترانه سرا : علیرضا حسینی

 

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |


داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.

به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:

“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟

-- نجاتم بده.

- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.

- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببر

برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!

و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
 

نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

If the only tool you have is a hammer, you will see every problem as a nail. ...

نوشته شده در جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

سلام به گلاسکو
دوست گل گلی من کجایی؟؟؟؟ دلم برات تنگ شده ... یک قاصدکی بفرست ساندرلند اگر نمی توانی تلفن کنی ....

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

دل بسته ام به تماشای سریال هایی که سر وته ندارد که فقط مرهمی باشد بر تنهایی هایم،

روز ها، ما ه ها  و سالها می گذرد و خطوط آن بر چهره ام  می نشیند،

باکی نیست از آن اما از انتهای خطوط، آوایی دل شکننده ای روحم را می خراشد

گله نمی کنم اما پر هستم از بغض ......

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |
The Raven by Edgar Allan Poe
Once upon a midnight dreary, while I pondered, weak and weary,
Over many a quaint and curious volume of forgotten lore,
While I nodded, nearly napping, suddenly there came a tapping,
As of some one gently rapping, rapping at my chamber door.
"'Tis some visitor," I muttered, "tapping at my chamber door -
Only this, and nothing more."

Ah, distinctly I remember it was in the bleak December,
And each separate dying ember wrought its ghost upon the floor.
Eagerly I wished the morrow; - vainly I had sought to borrow
From my books surcease of sorrow - sorrow for the lost Lenore -
For the rare and radiant maiden whom the angels name Lenore -
Nameless here for evermore.

And the silken sad uncertain rustling of each purple curtain
Thrilled me - filled me with fantastic terrors never felt before;
So that now, to still the beating of my heart, I stood repeating,
"'Tis some visitor entreating entrance at my chamber door -
Some late visitor entreating entrance at my chamber door; -
This it is, and nothing more."

Presently my soul grew stronger; hesitating then no longer,
"Sir," said I, "or Madam, truly your forgiveness I implore;
But the fact is I was napping, and so gently you came rapping,
And so faintly you came tapping, tapping at my chamber door,
That I scarce was sure I heard you"- here I opened wide the door; -
Darkness there, and nothing more.

Deep into that darkness peering, long I stood there wondering, fearing,
Doubting, dreaming dreams no mortals ever dared to dream before;
But the silence was unbroken, and the stillness gave no token,
And the only word there spoken was the whispered word, "Lenore?"
This I whispered, and an echo murmured back the word, "Lenore!" -
Merely this, and nothing more.

Back into the chamber turning, all my soul within me burning,
Soon again I heard a tapping somewhat louder than before.
"Surely," said I, "surely that is something at my window lattice:
Let me see, then, what thereat is, and this mystery explore -
Let my heart be still a moment and this mystery explore; -
'Tis the wind and nothing more."

Open here I flung the shutter, when, with many a flirt and flutter,
In there stepped a stately raven of the saintly days of yore;
Not the least obeisance made he; not a minute stopped or stayed he;
But, with mien of lord or lady, perched above my chamber door -
Perched upon a bust of Pallas just above my chamber door -
Perched, and sat, and nothing more.

Then this ebony bird beguiling my sad fancy into smiling,
By the grave and stern decorum of the countenance it wore.
"Though thy crest be shorn and shaven, thou," I said, "art sure no craven,
Ghastly grim and ancient raven wandering from the Nightly shore -
Tell me what thy lordly name is on the Night's Plutonian shore!"
Quoth the Raven, "Nevermore."

Much I marvelled this ungainly fowl to hear discourse so plainly,
Though its answer little meaning- little relevancy bore;
For we cannot help agreeing that no living human being
Ever yet was blest with seeing bird above his chamber door -
Bird or beast upon the sculptured bust above his chamber door,
With such name as "Nevermore."

But the raven, sitting lonely on the placid bust, spoke only
That one word, as if his soul in that one word he did outpour.
Nothing further then he uttered- not a feather then he fluttered -
Till I scarcely more than muttered, "other friends have flown before -
On the morrow he will leave me, as my hopes have flown before."
Then the bird said, "Nevermore."

Startled at the stillness broken by reply so aptly spoken,
"Doubtless," said I, "what it utters is its only stock and store,
Caught from some unhappy master whom unmerciful Disaster
Followed fast and followed faster till his songs one burden bore -
Till the dirges of his Hope that melancholy burden bore
Of 'Never - nevermore'."

But the Raven still beguiling all my fancy into smiling,
Straight I wheeled a cushioned seat in front of bird, and bust and door;
Then upon the velvet sinking, I betook myself to linking
Fancy unto fancy, thinking what this ominous bird of yore -
What this grim, ungainly, ghastly, gaunt and ominous bird of yore
Meant in croaking "Nevermore."

This I sat engaged in guessing, but no syllable expressing
To the fowl whose fiery eyes now burned into my bosom's core;
This and more I sat divining, with my head at ease reclining
On the cushion's velvet lining that the lamplight gloated o'er,
But whose velvet violet lining with the lamplight gloating o'er,
She shall press, ah, nevermore!

Then methought the air grew denser, perfumed from an unseen censer
Swung by Seraphim whose footfalls tinkled on the tufted floor.
"Wretch," I cried, "thy God hath lent thee - by these angels he hath sent thee
Respite - respite and nepenthe, from thy memories of Lenore:
Quaff, oh quaff this kind nepenthe and forget this lost Lenore!"
Quoth the Raven, "Nevermore."

"Prophet!" said I, "thing of evil! - prophet still, if bird or devil! -
Whether Tempter sent, or whether tempest tossed thee here ashore,
Desolate yet all undaunted, on this desert land enchanted -
On this home by horror haunted- tell me truly, I implore -
Is there - is there balm in Gilead? - tell me - tell me, I implore!"
Quoth the Raven, "Nevermore."

"Prophet!" said I, "thing of evil - prophet still, if bird or devil!
By that Heaven that bends above us - by that God we both adore -
Tell this soul with sorrow laden if, within the distant Aidenn,
It shall clasp a sainted maiden whom the angels name Lenore -
Clasp a rare and radiant maiden whom the angels name Lenore."
Quoth the Raven, "Nevermore."

"Be that word our sign in parting, bird or fiend," I shrieked, upstarting -
"Get thee back into the tempest and the Night's Plutonian shore!
Leave no black plume as a token of that lie thy soul hath spoken!
Leave my loneliness unbroken!- quit the bust above my door!
Take thy beak from out my heart, and take thy form from off my door!"
Quoth the Raven, "Nevermore."

And the Raven, never flitting, still is sitting, still is sitting
On the pallid bust of Pallas just above my chamber door;
And his eyes have all the seeming of a demon's that is dreaming,
And the lamplight o'er him streaming throws his shadow on the floor;
And my soul from out that shadow that lies floating on the floor
Shall be lifted - nevermore!
نوشته شده در یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

دنیا پر از بی عدالتی و نا امنی است، خبرها روحم را می آزارد
 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

 

در ٨ سالگیمان با هم آشنا شدیم در یک شب تابستانی با پدرش به منزل ما آمد، لباس سفید و زیبایش هنوز در یادم موج می زند. صورتش مهربان و زیبا بود و قصه های زیادی بلد بود که مادربزرگش برایش تعریف کرده بود، در عالم بچگی بر دوستیمان متعهد شدیم و سالها چه در مدرسه، دانشگاه و روزنامه ایران از دوستیمان لذت بردیم، در یک زمان ازدواج کردیم، هم زمان بچه دار شدیم با هم کار کردیم و با هم از کار دست کشیدیم تا به آلمان کوچ کرد و ٧ سال در فراغش بودم وقتی برگشت من گرفتار بیماری پدرم بودم و ازش غافل شدم و بعد هم این کوچ غیرمنتظره من به از دست دادن هاله رغم تازه ای زد، اما بعد از سالها دوباره یافتیم هم را و  شب و روزمان شروع شد ...
حسود نیست، دروعگو نیست، انسان است ،به روشنی آب می ماند، ساده، مهربان و دوست داشتنی ...
به آلمان خواهم رفت تا دیداری تازه کنیم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |
۱

نویسنده : انی کاظمی
ادبیات رومی از انتشار و گسترش تمدن, فرهنگ و ادبیات یونانی در میان رومیان پدید آمد. رومیان پیش از آشنایی با یونانیان, آشنایی چندانی با شعر و ادبیات نداشتند و حتی واژه ای ویژه برای نامگذاری شعر و ادبیات در زبان آن ها موجود نبود. رومیان پیش و بیش از آن که اهل ذوق و ادب و هنر باشند, مردان رزم و مبارزه و سیاست بودند و از فنون جنگ آوری و رقابت سیاسی بیشتر از فنون ادبی سر در می آوردند. به قول ویرژیل:
رومیان برای هنر آفریده نشده بودند, بلکه جهت سلطه و حکومت ساخته شده بودند.
از نظر آن ها هرگونه فعالیت فکری و ذوقی , تلف کردن وقت و هدر دادن عمر با ارزش بود. آن ها مردان کار و مکر و پیکار بودند و کسانی را که شعر می گفتند, خیال می بافتند,یا به اندیشه های فلسفی و حکمت آمیز می پرداختند, افرادی بیکاره, لاابالی, مفتخور و ولگرد می شمردند.آن ها حتی خواندن و نوشتن را به معنای سر باز زدن از کار و تلاش و سازندگی و به عنوان نمودهایی از تن پروری و بیکارگی می دانستند, و به همین دلیل ارزش چندانی برای هنر و ادبیات قائل نبودند.

 

به عنوان نمونه ای تاریخی, می توان به این واقعه اشاره کرد:

هنگامی که در تماشاخانه ی رم, نمایشنامه ی  هکورا , اثر ترنتیوس( مشهور به ترانس) در حال اجرا بود, ناگهان خبر رسید که رقاص بندبازی همراه با یک خرس, در میدان مجاور سالن تئاتر, بساط بندبازی و رقصاندن خرس برپا کرده است. با شنیدن این خبر, تماشاگران به هیجان آمده, با شتاب زیاد, سالن نمایش را ترک کردند و مشتاقانه به تماشای بند بازی و رقص خرس رفتند. به این ترتیب نمایش نیمه کاره متوقف ماند و با شکست روبرو گردید.

نمونه ی تاریخی دیگر مربوط به دوران کنسولی  آنیسیوس است. آنیسیوس گروهی از مشهورترین خنیاگران و موسیقیدانان یونانی را به روم دعوت کرده بود تا برای رومیان هنرنمایی کنند و آن ها را با موسیقی دلنشین یونان زمین آشنا کنند. هنگامی که گروه نوازندگان , همسرایان و تک خوانان سرگرم سرایش و ترنم شدند, کنسول خیلی زود حوصله اش سر رفت و نوای موسیقی دلنواز یونانیان هنرمند خسته و کسلش کرد. بنابراین دستور داد که به جای نواختن و سرودن, نوازندگان و خوانندگان با یکدیگر کشتی بگیرند و وانمود کنند دارند با هم می جنگند. وقتی آن ها دست از سرایش و نوازش برداشتند و به سر و کول هم پریدند, با هم دست به یقه شدند, وعربده و غریو وحشیانه جنگ سر دادند, تماشاگران و از جمله , کنسول سر ذوق آ مدند و چنان لذت بردند و به وجد آمدند که بی سابقه بود.

ادبیات در حدود سال ۲۷۲ پیش از میلاد به وسیله ی  لیویوس آندرونیکوس که در آن سال در جنگی در ناحیه ی  تارنتوم اسیر رومیان شده بود, به روم راه یافت. او زبان های لاتینی و یونانی را به فرزندان مالک خود و گروهی دیگر آموخت, و برای رومیان  اودیسه را به نظم  ساتورنی لاتینی ترجمه کرد و آن نظمی بود با بیت هایی که دارای وزن های نامنظم و گسسته بود و بر مبنای تکیه ی حروف تقطیع می شد.

آندرونیکوس, به پاس خودمات فرهنگی و ادبی اش از بندگی آزاد شد و در قبال این آزادی ماًموریت یافت که برای مسابقات جشنواره ی روم یک تراژدی و یک کمدی بنویسد و در جشنواره, آن ها را به نمایش بگذارد. او این نمایش ها را مطابق نمونه های اصیل یونانی ساخت و بر روی صحنه آورد و خودش در مقام بازیگر نقش اصلی به ایفای نقش پرداخت و شعر های نمایش را همراه با نوای فلوت به آواز خواند.

نمایش های ادبی آندرونیکوس مورد توجه فراوان مقامات دولتی قرار گرفت و سبب شد تا آن ها به او و سایر شاعران اجازه ی تشکیل انجمن های ادبی بدهند و به این ترتیب انجمن ادبی مهمی به وجود امد که نشست ها و همایش های ادبی خود را در معبد مینروا بر پا می کرد و از آن پس رسم شد که از این گونه نمایش های صحنه ای در جشن های همگانی اجرا شود.

چند سال پس از این نخستین نمایش تاریخی,  کنایوس نایویوس با نوشتن کمدی جالبی به سبک کمدی های آریستو فانس, دغلکاری های سیاسی متداول در پایتخت را بی پروا هجو کرد که خشم سنت پرستان را بر انگیخت و با شکایت از او, وی را به محاکمه کشیدند و به زندان انداختند. او پس از عذر خواهی رسمی و اعتراف به خطاکاری و طلب بخشش, آزاد شد, اما دیری نگذشت که با سرودن هجویه ی تند و تیزتر از اولی, از روم تبعید و طرد شد. در دوران تبعید, حماسه ای در تشریح چگونگی بنیان گذاری دولت روم سرود که بعدها الهام بخش ویرژیل, بزرگترین شاعر روم, در بخش های گوناگونی از آثارش شد. نایویوس, هم چنین , نمایشنامه ای به شعر, بر اساس تاریخ روم نوشت. از او با نهایت افسوس بیش از چند قطعه ی ادبی کوتاه باقی نمانده که همین قطعات کوتاه نشان دهنده ی طبع روان و ذوق سرشار و نبوغ آمیز اوست.

یکی از مهم ترین ادیبان این دوران روم,  کوینتوس انیوس بود که در یونان زاده شد و به وسیله ی  کاتو به روم آورده شد. او در تارنتوم درس خوانده بود و روح پر شورش از درام های یونانی که در تماشاخانه های تارنتوم دیده بود, اثری ژرف پذیرفته یود.هنگامی که او به روم آمد, از راه تدریس زبان های لاتینی و یونانی و خواندن سروده هایش برای دوستانش, به گذرانن روزگار پرداخت. سرانجام به عضویت در انجمن سکیپیوییان که حلقه ای بود از دوستداران فرهنگ  هلنیسم, پذیرفته شد. این انجمن, کانونی بود برای تشویق و گسترش ادبیات و فلسفه ی رومی ـ یونانی, تبدیل زبان لاتینی به زبانی ساخته و پرداخته و روان و رسا, رهنمون شدن شاعران رومی به سرچشمه های الهام بخش شعر یونانی, و فراهم آوردن خواننده و شنونده برای شاعران یا نویسندگان صاحب قریحه آما گمنام ودارای آینده ی درخشان.

انیوس بر این باور بود که جانشین بر حق هومر است و روان هومر پس از گذر کردن از کالبدهای بسیار, در مسیر تناسخ, و از جمله گذر کردن از کالبد فیثاغورس, و هم چنین از کالبد یک طاووس, به او رسیده و در بدن او حلول کرده است. او چندین کمدی و دست کم بیست تراژدی نوشت و هیچ شکلی از شعر و ادب نبود که انیوس در آن عرصه طبع آزمایی نکرده باشد.

انیوس تاریخ حماسی روم را به گونه ای بسیار دلنشین و جذاب به نظم درآورد و سالنامه هایش تا زمان ویرژیل چکامه ی ملی روم به شمار می آمد, افسوس که از آن ها جز چند قطعه ی پراکنده به جا نمانده است. این کلام مشهور از اوست:

دولت روم بر پایه ی اخلاقیات کهن و مردان بزرگش استوار است.

حماسه ی منظوم انیوس انقلابی عظیم در وزن شعر رومی پدید آورد و شعر روان و نرمش پذیر شش وتدی یونان را جانشین اسلوب سست ساتورنی نایویوس نمود.

انیوس زبان لاتینی را استحکام, جلا و صیقل بخشید و آن را خوش ساخت و نکوپرداخت کرد. برای شعر رومی قالب های نوین ایجاد کرد و برای شاعران بزرگ آینده, چون  لوکرتیوس , هوراس, و  ویرژیل روش بیان و موضوع ادبی و ماده ی خام اندیشه فراهم کرد.

او در هفتاد سالگی پس از سرودن این بیت غرور آمیز برای سنگ مزارش, در گذشت:

برای من اشک مریز و به ماتم منشین

که من روی لبان مردمان, برای ابد, پاینده و زنده ام.

ادیب مشهور دیگر این دوره  تیتوس ماکیوس پلاوتوس ـ مشهور به دلقک بی چاک و دهن ـ بود. او مدتی به عنوان کارگر صحنه ی نمایش زندگی گذراند و پولی اندوخت, بعد پولش را وارد بازار سوداگری و معاملات تجاری کرد و چون همه ی آن را از دست داد, ناچار برای امرار معاش به نمایشنامه نویسی روی آورد و به اقتباس از آثار نمایشی یونانی پرداخت. او این اقتباس ها را با آداب و رسوم متداول روم و گوشه کنایه ها و اصطلاحات عامیانه و هجوآمیز این سرزمین در هم آمیخت و از این مجموعه, نمایش های جذاب عامه پسندی خلق کرد که مورد استقبال شدید مردم عوام کوچه و بازار قرار گرفت و از این راه دوباره توانست ثروت از دست داده اش در تجارت را از راه هنرش به دست آورد و ثروت کلانی بیندوزد.

او بیش از صد و سی نمایشنامه نوشت یا تصحیح و ویرایش کرد که از آن ها حدود بیست تا باقی مانده است.

در نمایشنامه ی  میلس گلوریوسوس یک نظامی خودستا را که مستخدمش برای این که امیدوارش نگه دارد,تا می تواند به او دروغ می گوید و او را می فریبد, به طرز مضحک و ریشخند آمیزی هجو کرد. در نمایشنامه ی  آمفیتروئون ژوپیتر بزرگ را به مسخره گرفت و دست انداخت. نمایشنامه ی آولولاریا داستان ثروت اندوز خسیسی ست که حتی دلش نمی آید ریزه های ناخنش را بریزد دور و آن ها را جمع می کند, و هم چنین بر هدر رفتن اشک هایش افسوس می خورد. نمایشنامه ی منایکمی داستان دو برادر همزاد است که پس از سالها گم کردن یکدیگر و بی خبری از هم, سرانجام یکدیگر را باز می یابند و به هم می رسند. این نمایشنامه یکی از سرچشمه های الهام  کمدی اشتباهات شکسپیر بوده است.

راز توفیق کمدی های  پلاوتوس, وقوع پشت سر هم و بی وقفه ی وقایع مطایبه آمیز و مضحک, جناس های سبکسرانه, بازنمودن صحنه هایی از زندگی خصوصی مردم کوچه و بازار روم با همه ی زشتی ها, وقاحت ها , قباحت ها و جنبه های زننده و هرزه اش, بازنمودن حال و روز زنان بی پروا, و تشریح عواطف شگفت انگیز و لجام گسیخته ی آنان, و نمایش حوادت روزمره ی زندگی به طرزی خنده دار و مسخره بود.

نمایشنامه نویس و ادیب دیگر این دوره  پوبلیوس ترنتیوس آفر , مشهور به ترانس است که برده ای بربر و از نژاد سامی بود. اربابش,  ترنتیوس لوکانوس, که سناتوری رومی بود, چون متوجه قریحه و استعداد شگفت انگیز این غلام نوجوان شد, او را به وجهی نیکو و شایسته تربیت کرد و سرانجام نیز آزادش کرد. جوانک به نشانه ی سپاس نسبت به صاحبش, نام او را بر خود گذاشت, و شروع به نوشتن نمایشنامه های دل انگیزی کرد که به زودی شهرت و محبوبیتی بی نظیر و استثنایی یافتند. از نخستین نمایشنامه هایش,  آندریا و

هکورا چیزی به جا نمانده است. فقط می دانیم که  هکورا توفیقی نیافت و در نخستین اجرا با شکست سنگینی مواجه شد که به آن پیش از این اشاره شد.

مشهورترین نمایشنامه اش  خویشتن آزار نام داشت و با نوشتن و اجرای آن بخت و اقبال به سراغش آمد و نمایش با استقبالی بی نظیر روبرو شد. این نمایش داستان پدری است که پسرش را از ازدواج با دختر محبوبش منع می کند و چون پسر با وجود منع اکید پدر , با محبوبه اش ازدواج می کند, و از دستور پدر سر پیچی می کند, پدر خشمگین می شود و در اوج خشم و غضب , پسرش را از خانه می راند و او را طرد و از فرزندی خود محروم می کند. مدتی بعد, پدر از رفتار زشت خود پشیمان می شود و برای آن که خود را به خاطر این تصمیم عجولانه و نا بخردانه تنبیه و مجازات کند, تمام ثروت فراوان خود را به جا می گذارد و می رود در گوشه ای, بقیه ی عمر را به تنگدستی و مشقت می گذراند. چون یکی از همسایگانش به قصد شفاعت و وساطت نزد او می آید و می کوشد او را از تصمیم هایی که گرفته منصرف کند, پدر از او می پرسد, چرا این چنین در مورد مشکلات دیگران احساس مسئولیت و دلسوزی می کند؟ همسایه در پاسخ, این جمله ی مشهور را که بعد ها در طول تاریخ ادبیات و فرهنگ بارها به آن استناد شد و اندیشمندانی چون مارکس آن را بسیار دوست می داشتند و به مناسبت های گوناگون بر زبان می اوردند, بیان می کند:

انسانم, و به هیچ چیز انسانی بی اعتنا نمی توانم بود.

نمایشنامه ی بعدی او به نام خواجه چنان با اقبال و استقبال همگانی روبرو شد که در عرض یک روز دو بار روی صحنه رفت و در آن زمان چنین امری بی سابقه و استثنایی بود. نمایشنامه ی بعدی اش فورمیو نام داشت که داستان

برده ی زنده دلی بود که اربابش را از خشم پدرش نجات داد. این نمایشنامه الگویی شد برای فیگاروی  بومارشه. آخرین نمایشنامه اش به نام  آدلفی در مراسم خاکسپاری  آیمیلیوس پاولوس به اجرا در آمد. چند ماه بعد از آن , ترنتیوس, در بازگشت از سفر یونان, در سن ۲۵ سالگی در  آرکادیا درگذشت.

نمایشنامه های  ترنتیوس سرشار بودند از روح یونانی. اغلب این نمایشنامه ها عنوان یونانی داشتند و در آن ها زندگی یونانیان و آداب و رسوم آن ها مورد توجه قرار گرفته و از اشاره ی مستقیم به زندگی رومیان به دلایل مختلف پرهیز شده بود.

آثار  ترنتیوس سرزندگی و شوخ طبعی سرشار آثار  پلاوتوس را نداشت و هرگز نشانی از توجه به زندگی رومیان در آن ها دیده نمی شود. در کمدی های او از اراذل سرزنده و روسپیان بی پروا نشانی نیست. قهرمانانش, حتی زنان روسپی و مردان لا ابالی اش, انسان هایی با سرشتی پاک و عفیفند و روح سالمی دارند. جملات نغز و دلنشین و عبارات زیبای فراموش نشدنی در آثار او فراوانند, مانند:
بخت یار دلیران است. یا  به شماره ی آدمیان عقیده هست.

نمایشنامه هایش سرشار از اندیشه های بلند و عمیقند و فهم آن ها نیازمند به چنان هوش فلسفی و نکته سنجی ادبی است که نزد توده های عوام یافت نمی شد. به همین دلیل آثارش به درستی در زمان خودش درک نشدند.

کمدی هایش نیمه تراژیک بودند و ماجراهای خوش ساختی داشتند که اگر چه خیلی کند و آرام پیش می رفتند, اما نغز و پر مغز و عمیق بودند. سبکش بیش از اندازه هموار و گفتگوهایش به نهایت آرام و کند بودند و دنبال کردن آن ها حوصله و شکیبایی بسیار می طلبید که نزد رومیان آن زمان نادر و کمیاب بود.

سیسرون( کیکرو) او را بهترین شاعر عصر جمهوری روم می شناخت. ژولیوس سزار( قیصر) او را شیفته ی سخن ناب نامید و تنها ضعف آثارش را فقدان نیروی خنده و خنداندن دانست.

با این همه ترنتیوس, خدمتی بس بزرگ به ادبیات رومی کرد, و خدمت بزرگش این بود که با الهام از زبان و ادبیات یونان, سرانجام زبان لاتینی را به صورت چنان ابزار بیان ادبی پر قدرت و نرمش پذیری درآورد که یک قرن بعد, نثر سیسرون و نظم ویرژیل را امکان بروز و ظهور بخشید.

مارکوس پورکیوس کاتو را شاید بتوان نخستین نظریه پرداز و منتقد ادبی رومی شمرد. او از دلبستگان به سنت های اصیل رومی بود و هجوم ادبی, فلسفی, علمی, هنری و فرهنگی یونان به روم و ایجاد دگرگونی های عمیق و گسترده در آداب و سنن و روحیات و تلقیات و نگرش رومی در اثر این هجوم و نفوذ باعث نگرانی و تشویش خاطرش بود. کاتو در رشته ی حقوق تحصیل کرده بود و وکیل مدافعی زبر دست با بیانی گرم و پر شور و قانع کننده بود که با فصاحت و بلاغت بسیار سخن می گفت, و سخنانش هیجان و شور بسیار بر می انگیخت. در جوانی به رم رفت و در ۳۰ سالگی به مقام خزانه داری رسید, سپس مقامات عالیتر دولتی از شهربانی و پرایتوری تا کنسولی و در نهایت سنسوری را یکی پس از دیگری به دست آورد. او ۲۶ سال تمام در مقام سربازی سلحشور و سرداری لایق در جنگ ها شرکت کرد و در پیروزی ها و فتوحات بسیاری , پا به پای سربازانش شرکت کرد. در دوران های کوتاه صلح و آرامش به سخنوری و سخن پردازی می پرداخت و بزرگترین سخنور زمان خود بود, اگر چه در خطابه های خود هر جا فرصت یافته, سخنوران و سخن پردازان را نکوهیده و سرزنش کرده است. رومیان با شیفتگی شوق آمیزی دور او جمع می شدند و به خطابه های شورانگیز او گوش جان می سپردند, زیرا هیچ کسی تا آن زمان , چون او با چنان صداقت و لطفی, و با چنان جملات نیشدار و گزنده ای با ایشان سخن نگفته بود.

کاتو نخستین نثر نویس بزرگ زبان لاتین بود. رساله ی مشهوری در باره ی فن خطابه نوشت و شیوه ی ناهموار و پر دست انداز خطابت رومی را بر روانی سبک آموزگاران فن بلاغت یونانی ترجیح داد.

مهم ترین اثر کاتو , کتاب  اصول اوست که اکنون در دست نیست و در آن نویسنده, به طور مفصل و با شهامت کم نظیری به شرح حوادث تاریخ ایتالیا از آغاز تا زمان خود پرداخته و در باره ی همه ی نهادهای سیاسی و حکومتی و اجتماعی و فرهنگی سرزمین خود, از آغاز تا دوران خود به بحث و توصیف پرداخته است. کاتو این اثر را به عنوان بخشی از دائره المعارفی نوشت که قصد داشت آن را به طور کامل در همه ی امور برای تربیت پسرش تدوین کند. او با نگارش این دائره المعارف به زبان لاتینی امیدوار بود که جانشین مناسبی برای متون یونانی بیافریند, زیرا بر این باور بود که آموختن ادب و فلسفه ی یونانی, ذوق طبیعی و سالم جوانان رومی را به انحراف می کشد و آن ها را گمراه می کند. او به پسرش در این باره چنین نوشت:

یونانیان مردمی سرکش و تبهکارند. از من بپذیر که چون ادبیات خویش را بر روم ارزانی دارند, همه چیز را تباه خواهند کرد.

کاتو به سبب داشتن چنین عقایدی با حلقه ی سکیپیوییان که نشر فرهنگ و ادبیات یونانی را در روم, شرط رشد و نضج ادبیات لاتینی و اندیشه ی رومی می شمرد مخالف بود و با تمام قوا تلاش کرد که جلو چنین نفوذ و رسوخی را بگیرد.

کاتو را باید اصیل ترین نماینده ی فرهنگ و ادبیات خالص و ناب رومی دانست, اندیشه ها و نظریات ادبی او درباره ی معیارها و موازین درست شعر, نظم, نثر و خطابه مکتب و آموزشگاهی بزرگ شد برای آموزش و پرورش خطیبانی چون سیسرون و شاعرانی چون تاسیت و هوراس, که در دهه های پس از او به عنوان شاخه های بارور و شکوفای درخت اندیشه و پویش فکری و فرهنگی او سر بر کردند و پا به عرصه ی وجود گذاشتند.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم  از آن سردرد هایی که گاه گاه به سراغم می آید داشتم، به عادت همیشه از روی موبایل نگاهی به ایمیل هایم کردم اول اخبار بی بی سی، بالاترین و ... و بعد ایمیل های شخصی، رضای عزیز شعری از پدرم با دست خط خودش را برایم فرستاده بود که به شکل عجیبی مرا تحت تاثیر قرار داد  به سرعت پایین آمدم کامپیوترم را روشن کردم و با دقت در صفحه کامپیوترم غرق شدم ،لمسش کردم و اشک در چشمانم حلقه زد، درودی بر رضا و تمام مهربانی هایش فرستادم و بعد ایمیلش را دوباره با دقت خواندم که ناگهان متوجه آدرس وبلاگ پدرش  شدم،  آدرس را در آدرس بار قرار دادم و صفحه ای رویایی با اشعار عمو شایگان و صدای خودش هویدا شد ، یک لحظه پر زدم به خور و به یاد همه خاطرات دوست داشتنی و انسانهای مورد علاقه ام افتادم، انگار عمو شایگان اینجاست و با من حرف می زند، مردی از جنس صبر و عشق .....امروز یکی از بهترین روزهاست حتی اگر سردرد امان را بریده باشد. درود بر رضا شایگان

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

 

 ما می دانیم که در تفکیک هنرها ادبیات،هنر کبیره نامیده می شود و نمی توانیم صورت ثابتی برایش تعریف کنیم ادبیات بسته به شرایط فرهنگی حاکم تاثیر پذیر است، پس تاثیر تاریخ بر ادبیات اجتناب ناپذیر است. و ما می دانیم که اگر تمدن یک قوم رو به انحطاط گذارد ادبیات هم به همراهش دچار نشیب می شود. اگر معنی ادبیات را همان فرهنگ مکتوب یک تمدن بدانیم پس می توانیم مدعی بشیم هر چه قدر فرهنگ و تمدن یک قوم عظیم تر باشد پس باید ادبیاتش قوی تر باشد. منظورم از نوشتم این مقدمه رسیدن به یک جمعی بندی است که چند روزی فکرم را به خود مشغول کرده است. پرسش  من این است که چرا ما ایرانیان علی‌رغم تجربة مرتبه‌ای از مدرنیته و مدرنیسم ، نتوانسته ا‌یم به قافله ادبیات جهان حتّی نزدیک شویم وچرا چنین حادثه‌ای رخ داده است؟ چرا قوم ایرانی مانند اقوام آمریکایی و اروپایی به ادبیاتی بزرگ و جدی مدرن دست نیافته است؟ چرا هنوز بعد از سال‌ها و یک قرن و نیم آشنایی با تمدن جدید و مبانی نظری آن، یک رمان جدی جهانی از سوی ما منتشر نشده؟  که البته جوابش کاملا روشن است. 

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

مامانم حالش بهتر است...... روزهای سختی را پشت سر گذاشتم.

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

 

این هم برای بدری که می گه اصلا تو وبلاگم اثری از اون نیست.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

سلام بر دوستان

نوروزتان پیروز

تعطیلات نورزی در انگلستان وجود ندارد ولی من به هر مصیبتی بود مرخصی گرفتم چه از مراکز تحصیلی و چه از محل کار، ولی از دید و بازدید خبری نبود فقط یک ضیافت شام ساده با حضور چند عزیز در خانه خودم شد نوروز امسال، که البته بد هم نگذشت.

نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

She walks in beauty, like the night
Of cloudless climes and starry skies
And all that's best of dark and bright
Meet in her aspect and her eyes
Thus mellowed to that tender light
Which heaven to gaudy day denies

One shade the more, one ray the less
Had half impaired the nameless grace
Which waves in every raven tress
Or softly lightens o'er her face
Where thoughts serenely sweet express
How pure, how dear their dwelling place

And on that cheek, and o'er that brow
So soft, so calm, yet eloquent
The smiles that win, the tints that glow
But tell of days in goodness spent
A mind at peace with all below
A heart whose love is innocent

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

تحولات دنیا به شدت گیجم کرده همش فکر میکنم که مردم مصر با دمکراسی سالهای سال فاصله دارند، سوریه و اردن که بدتر،  یمن و لیبی را که اصلا ولش کن، عجیب است که خیلی ها دل بسته اند به ظهور دمکراسی در این کشورها، امیدوارم که سرنوشت اونها بعد از چند سال شبیه ملت ما نشود.
از طرفی هم بعضی ها معتقد هستند این تحولات زیر سایه‌ی جهان غرب پیگیری می شود که دلیلش می تواند این باشد که چاپیدن کشورها با حکومت دمکراتیک به مراتب آسان تر از کشورها با حکومت دیکتاتوری است.
من که نمی توانم سر در بیارم، باید ٣٠ سال صبر کنم که به عمر من قد نمی‌دهد.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

خانه ساکت و زیباست
ساعت خورشیدوار از تیک و تاک افتاده است
گلهای سرخ روی دیوار و خطوط قهوه‌ای آن‌ هم نوایی آرام بر دل می نوازند
و گرمای شومینه برقی هم صفای خود را دارد
اما 
در انبوه این همه آرامش، دلم برایت تنگ می شود
ایکاش یکبار دیگر با هم شعر می خواندیم و از هوای عاشقی سخن می راندیم
تو می گفتی و من با قلم بر کاغذ می راندم
ایکاش می توانستم در خانه ویلایی ات، کنار شومینه چوبی گرمای محبتت را دوباره لمس کنم.
ایکاش ..

 

گر باغبان نظر به گلستان کند تو را  

 بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را

گر صبح‌دم به دامن گلشن گذر کنی   دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را
مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن   گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را
ای کاش چهره‌ی تو سحر بنگرد سپهر   تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را
دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد   تا چشم بند مردم دوران کند تو را
چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب   هرگه که یاد طره‌ی پیچان کند تو را
در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست   قربان حالتی که پریشان کند تو را
با هیچ‌کس به کشتن من مشورت مکن   ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
الحق سزد که تربیت خسرو عجم   میر نظام لشکر ایران کند تو را
جم احتشام ناصرالدین شه که عون او   هم‌داستان رستم دستان کند تو را
داند هلاک جان فروغی به دست کیست   هر کس که سیر نرگس فتان کند تو را

 

از نبودن پدرم به شدت دلگیرم... روحش شاد

نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

باز هم برف می بارد، برف ... خیابان سرد و تاریک و خانه پناهگاهی گرم و آرام است، 
٣ هقته ای می شود که زمستان زودرس و سفید را می آزماییم.


صادق باش  ....

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

در تو چیزی است که مرا می ازارد ...

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

در ادبیات ما داستانها و قصه های فراوانی در باره عشق های یک طرفه یا فرهاد وار نقل شده است.

روانشناسان این حالت را بیش از آنکه نوعی عشق بنامند آن را نوعی بیماری روانی به نام "پارانویا" می دانند. عشق های یک طرفه نوعی بیماری روانی محسوب می شود. در برخی موارد اشخاصی وجود دارند که دیوانه وار به کسی علاقه مند هستند و تصور می کنند که آن شخص نیز آنها را دوست دارد. اما اینها تنها در مخیله او وجود دارد زیرا در مواقعی ممکن است شخص دیگر یا او را دوست نداشته باشد و یا در مواقعی حتی او را نشناسد!

این حالت نوعی بیماری پارا نویید است این نوعی جنون عاشقی است. این حالت حالت عادی و معمولی نیست زیرا در حالت عادی اگرکسی به شخص دیگر علاقه مند شود ولی بداند که عشق و علاقه اش یک طرفه است بی شک از آن عشق دست بر می دارد. ولی زمانی که شخص دچار پارا نویید باشد از این عشق یک طرفه دست بر نمی دارد واژه علمی که به این نوع بیماری "عشق بی وصال "گفته می شود.

بسیاری از روانکاوها معتقد هستند که عشق و تنفر دو روی یک سکه هستند. زمانی که عاشق به معشوقش می رسد همه چیز می تواند ختم به خیر شود اما اگر این اتفاق صورت نگیرد ممکن است با بوجود آمدن بی وفایی و خشم کار منجر به تنفر می شود و در این شرایط قسمت دیگر عشق خودنمایی نمی کند.البته در رسیدن به معشوق هم ممکن است بعد از وصال در اثر اختلافات ،عشق از بین برودو تبدیل به نفرت شود.

در بیماری پارانویید هزیانی بارزوسازمان یافته وجود دارد.زیرا فرد حرف ها و باورهایی دارد که کاملاً اشتباه است. به عنوان مثال از علاقه به فردی سخن به میان می آورد و معتقد است که آن فرد هم به او علاقه مند است اما به علت کم رویی آن را بیان نمی کند. و یا اینکه فرصت ابراز آن را نکرده است.

این روانشناس ادامه داد: بیماران پارانویید همواره در ذهنشان با تصوراتشان زندگی می کنند و این ذهنیت را پردازش می کنند. علت این بیماری به تجربیات ناگوار هر فرد در دوران زندگی اش داشته بازمی گردد. نحوه تربیت های خانوادگی و سطح زندگی او نیز در بروز این بیماری موثر است.بیماری پارانویید فقط در باره عشق صدق نمی کند بلکه در باره موضوعات دیگر نیز پیش می آید. به عنوان مثال شخصی بدون دلیل و مدرک فکر می کند که همسرش به او خیانت می کند. و نسبت به آنها سوء ظن پیدا می کنند.

 در این حالت فرد در نوع تفکر و نگاهش به جامعه و افرادش متفاوت می شود. بیمار پارانویید تفسیر هایش از جامعه و آدمهایش فرق می کند و معتقد است که دیگران هستند که نمی خواهند من به معشوقم برسند. و معتقد است معشوقش او را دوست دارد ومخالفت های دیگران مانع وصال اوست.در این بیماری فرد بشدت افسرده می شودالبته قصد من این نیست که بگویم همه عشق ها اینگونه است بلکه منظور برخی از این عشق هاست که من آنرا به عنوان عشق بی وصال و یا عشق یک طرفه می نامیم

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

زندگی روی خوشایندی هم دارد.... باور کنید راست می گم ...

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

سلام،

فقط خواستم بگم که یک ماشین خریدم، توپ.... همش دلم می خواهد رانندگی کنم و به رادیو گوش بدم، از اینکه تو ترافیک رانندگی می کنم لذت می برم، وای چقدر بهانه های خوشبختی من ساده است.

من نمی توانم زیاد بنویسم آخه اصلا وقت ندارم و قول هم نمی دهم که  بتونم اینجا زیاد بیام..

راستی سفارش فیلم پایان ماجرا را دادم، اگر شانس بیارم جمعه دریافتش می کنم ولی شنبه می توانم نگاه کنم.

تبصره: اگر کسی تو فیس بوک ریموام کند دیگه هرگز ادش نخواهم کرد.::))))

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

سلام

از اینکه مدت طولانی غایب بودم، عذر می خواهم، زندگی دوباره پر شده از روزمره گی ولی روزمره گی شیرین....
 آرامش لذت بخشی در زندگی ام حاکم شده که قابل توصیف نیست، شاید علتش دور شدن از حاشیه های پر سر و صدا و شاید هم  پا به سن گذاشتن باشد.

دلم بازی می خواهد، بازی با سرنوشت .... برای تصحیح و یا بازنویسی، شما چی؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

باد می چکاند در گوشم
صدای ناله هایش را 
وای بر من ....

نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

 

دلم برای پدرم تنگ است و بارش بی پایان دل تنگی ام پایانی ندارد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

چه خبر خوبی امروز دریافت کردم، بالاخره لنز جدید دوربینم هفته‌ی آینده می رسد. من تشنه یک عکاسی درست و حسابی هستم.

 اگر دوست دارید بدانید امروز هم امتحان داشتم که خیلی ازش راضی نیستم. آخه هفته گذشته اصلا درس نخواندم، چون دل تنگ بودم، به بطالت گذراندم. از وقتی از ترکیه برگشتم، هنوز توی سر در گمی به سر می برم، نمی دانم باید چیکار کنم به نوای دلم گوش بدهم یا به یک ذره عقلی که دارم.(البته محمود همیشه می گفت مغز من پرتابل است یک وقت هایی همراهم هست و یک وقتهایی نه، با اینکه سی تی اسکن کردم و نشونش دادم که به خدا ثابت است ولی کماکان این جمله را تکرار می کند، البته خودم هم باهاش موافقم)

دلم هنوز قاسم و علیرضا می خواهد و شعرخوانی

راستی این هم برای کسی(نمیگویم دوست که هر تنابنده ای لیاقت داشتن این لقب را ندارد) مینویسم که از رفتارش متحیرم:
دیگران را می بخشم حتی آنانی را که مرا آزرده اند ، نه از برای آنکه ایشان مستحق بخشایشند، بلکه من لایق آرامشم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

سلام من برگشتم ولی نه سرحال

باز سردر گم شده‌ام، باز نمی توانم تصمیم بگیرم،  این سر در گمی همیشه من را آزار داده است و همیشه معتقد بودم که از ضعف من جاری می شود ولی از وقتی که در دانشگاه واحدی به نام Ethic را شروع کردم متوجه شدم که این مشکل بسیاری را مبتلا کرده است و من تنها نیستم.

می خواهم چند خطی را نثار صفحه ام نمایم که نمایشی از درون آزار دیده ام باشد و مرهمی بر نا شکیباییم.

تو از دیار غریب من رفته ایی
تو از نهال نازک تنهایی ام دست شسته ای
تو تنها سفر می کنی

و این باد
و این باد سر در گم
تشنه بر زودودن رد پایت
بی وقفه می وزد
می خواهد برباید
می خواهد باز نویسد
دیگر سرنوشتی را
می خواهد بر دردهایم
آوازی غمناک به سراید
و می خواهد متفاوتم کند
از
نگاه
از باغ و از آواز

آه ، تیک تاک ساعت دیواری 
بر نهانم می کوبد
در تاریکی رویایی ام
شماره می کنم
دقایق کند این تنهایی را

تو رفته ایی
نگران
سراسیمه و ملتمس

و من در دردمند
از تعیین
بر ردپایت پوششی می کارم
و بر باد نیشخندی
 

نوشته شده در جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

شب یلدای عجیبی بود،
شاید برای آن که سفره‌ام تکمیل نبود
یا شاید برای اینکه آنهایی که باید باشند نبودند
نمی دانم
ولی خلاصه تلخ‌ترین شب بلند سال را با کوله باری از غم به طلوع آفتاب سپردم.


نوشته شده در سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

دلم فریاد می خواهد
فریادی از بغض

کلیدهای صفحه جادوییم صدای همیشگی را ندارد
من خشمگینم
خشمی بی انتها
و هراس دارم از فریاد

من در آراستگی‌ام گم شده‌ام
من در اندیشه‌ام گم شده‌ام
آه باد سرگردان
بر من بباد
بر من بباد

من می خواهم بگریزم از همه و خودم
می‌خواهم بر خیزم از کوتاهی و بی‌خبری
میخواهی بشکافم‌ باور خشمگین این راه سیاه را

بر من بباد.

----------
من خسته‌ام، ناشکیبا و دل مرده، من نجوایی گم کرده‌ام، نجوایی آرام
می خواهم بخوابم....

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |

این هم برای تو  اما اگر دوست داری دیده بشی باید اول چشمانت را باز کنی، که فروغ دیده ی تو چراغ راه من خواهد بود.

دزدیده چون جان میروی اندر میان جان من 

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو 

 و از چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بر درم و از هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

 

بی پا سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا

 سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |