نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

چند روزی بود، نه مجال و نه حوصله نوشتن داشتم  ولی نمی دانم چرا این صفحه جادویی یک جورهایی صدایم می کند و موظفم می کند به نوشتن...
دلم می خواهد بنویسم از هر دری، از همه اون چیزهایی که آزارم می دهد و اون چیزهایی که دوستشان دارم و دلم می‌خواهد بنویسم که چرا گاهی دلم می‌خواهد از خوشحالی فریاد بزنم و چرا نیمه شبها دلگیر و گریانم، ولی بازهم باید خودم را سانسور کنم، شاید این شده یک عادت و شاید هم ملاحظاتی را که در کشورم داشتم یک جورهایی اینجا دارم یدک می‌کشم.
به هر حال این هم بخشی از زندگی من است.

و حالا
تردید
تردیدی بزرگ
و چراغی قرمز که سبز شدنش
علامتی برای حرکت نیست
و هراس از گم شدن
در جاده هایی که باورشان ندارم

سراغم را گرفته‌اند
دوستانی که راه بلد هستند
اما نشانی از آنان نیست


شاید تنها او در پشت آن میله های آبی حبس نیست
و شاید من هم در حبسی از خودم
در یادی و دیگر دیاری روزگار سپری می‌کنم


نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |