نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

 انگار سالها بود که می شناختمش، چهره اش با عکسی که از مراسم عروسی‌اش دیده بودم زمین تا آسمان متفاوت بود ولی هنوز مهربان، با شنیده هایم فاصله نداشت و باور نداشتم که این همه سال زندگی در لندن و گذراندن آن همه فراز و نشیب هنوز همان بود که می گفتند با ادب و پخته‌ی روزگار، او قابل اعتماد و دوست داشتنی است و هر جا که باشم یادش در خاطرم خواهد ماند.
یادم می آید وقتی در ایستگاه کینگ کراست لندن پیاده شدیم و از ناامیدی و تنهایی گریان بودم، ناگهان رضا به طرف ما دوید و من و سامان را در آغوش گرفت و تا لدرگرو همراهیمان کرد با اینکه او می دانست که ما کلید خانه را داریم و ما می دانستیم که او اصولا دنبال کسی نمی آید اما تنهایمان نگذاشت این خاطره همیشه در ذهنم ثبت است و باز ساعت ۷ که من و سامان از پنجره دور نمی شدیم تا آمدن رضا را ثبت کنیم ...
زمان چه زود می گذرد از وقتی محمد به لندن رفت دلم برای رضا، پورتوبلا و خانه کوچک و باصفایش تنگ شد، حتی سامان هم دل تنگ رضا و محبتهای بی دریغ اوست کسی که پس از سالها قومیت، در لندن اولین باری بود که می دیدمش. دوستش داریم و خدا نگهدارش باد ...

لالای من می آید
صدایی به من گفت
او به زودی می آید
و من دیگر از باد نخواهم ترسید
مرا در آغوش می گیرد و می گرید
بسان ابر
و بسان ملاقات آبی مان
او دل تنگ است
و بارها برایم نوشته
او نه از باد می‌ترسد
و نه از صدا
او رازها را درنوردیده
بی هراس از راه ها عبور خواهد کرد
و من بی رمغ در پی او می‌روم
تا مرز جنون
تا مرز رهایی
و پس از آن مرگی شیرین
مرگی از عشق
و فرسودگی
اما سرشار از زندگی
 

نوشته شده در شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |