نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

پرنده گفت:
بيشتر مردم بي گناهند
جهان
از اين بهتر
نخواهد شد
و پريد

نوذر پررنگ از اواخر دهۀ 1330 در ميان شاعران بی همتای ايراني شناخته شده بود، اما در دو دهه اخير كمتر سخني از شعر او جاري بوده است، واقعا جای تاسف است که چهره های ادبی ما وقتی از دنیا می روند یادشان می کنیم. 3 سال پیش وقتی در صفحه جستجوی گوگل نام نوذر پرنگ را تایپ می کردم و موتور جستجو به من صفحه را نشان می داد فقط چند سطری، ملبس به نام این شاعر پر آوازه بود ولی از روزی که رخت از دنیا بر بست کافی است که نام او را جستجو کنید و در وصف او ناگفته هایی را ورق زنید که انگار در مدت حیاتش چون شمعی در میان ادبیات ما روشنایی می بخشیده در صورتی که به واقع غریب و خاموش می زیسته است.

 می خواهم فراخی با او باشم ...

در زمان نوجوانی ام وقتی نوذر دوباره به جمع خانواده ما پیوست من عاشق او شدم در جلساتی که به دیدار پدرم می آمد و با هم به یاد دوران جوانیشان به مصاحبت می نشستند، من مانند دل دادگان بی سرانجام او را می بوییدم و با تمام وجود در سخنانش غرق می شدم او و پدرم ساعت های طولانی شعر می خواندند و من سراپا گوش بودم. من در او حل می شدم، یادم می آید امتحان جبر داشتم و بنا بود نوذر بیاید من از دو روز قبل خودم را برای گذراندن امتحان آماده کرده بودم که مبادا لحظاتی از با نوذر بودن را از دست بدهم وای چه شبی بود، پدرم، حسین سرفراز، حمید مصدق، ناصر مسعودی، نصرت رحمانی، نوذر و من .... به یاد دارم که نوذر در حال خواندن ساقی نامه اش بیتی را از یاد برد و من ادامه آن را خواندم و نوذر با نگاهی متعجب به من لبخند زد .... هنوز برق چشمانش از یادم نرفته است.

 بگذریم می خواستم از رسول دوستم بنویسم به کجا کشید، رسول دوست گل من است. مدت زیادی با هم همکار نبودیم ولی دوستی عمیقی بین ما ایجاد شد که کماکان ادامه دارد و حال او استاد است ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ... رسول می دانست من عاشق نوذر هستم ولی نمی دانستم چه برداشتی از این موضوع دارد تا اینکه حدود یک ماه پیش که در جریان بیماری پدرم به دیدن پدرم آمد و حرف از نوذر شد یکباره گفت مینا من همیشه فکر می کردم نوذر جوانکی است از شاعران جوان و تو عاشق او هستی،  ولی بعد از فوتش فهمیدم که متولد سال 1316 بوده و ما مدتی با هم به این تصور خندیدیم .... آره نوذر حتی برای رسول که از روشنفکران به نام این عصر است نیز ناشناخته بود...

نشنوي شيون افتادن مهتاب، در آب
تا چو ياس از در و ديوار نياويزي گوش

***

منوچهر آتشی، اولین جلسه ملاقاتش با نوذر را در مجله روشنفکر چنین به تصویر می کشد:

تعدادي از غزليات غريب و حيرت انگيز شاعري به نام نوذر پررنگ را خوانده بودم  اما او را حضوراً تا آن روز نديده بودم او غزل هاي پخته و آميخته و سنجيده می سرود و هميشه ميانسال مردي را در ذهن من مجسم مي كرد.

 

مشيري زيبا و جوان را به سابقه عكس هايش مي شناختم اما جوان ريزه ميزه اي به گمانم كمتر از بيست سال و دختر خانمي كه آنجا بود غريبه  بودند و «شايد من غريبه تر و...» به هر حال سلام من يا معرفي آن ناشنيده مانده بود. دختر خانم كه رفت، فريدون پرسيد: آقا شما كاري داشتيد؟ چرا نمي نشينيد؟ گفتم: آقاي مشيري شما بالاي هر شعر من ستايش نامه اي نوشته ايد. من خودم را معرفي كردم. آتشي هستم ....
كه هر دو يار حاضر پريدند رويم و حالا نبوس و كي ببوس!
و بالاخره نوجوان نازك اندام هم خود را معرفي كرد: «نوذر پررنگ» و بي اغراق بگويم كه من شوكه شدم. آيا غزل هايي كه از توانايي، مهارت و سرشاري حكايت مي كردند و مي نمودند كه سرودۀ مردي كار كشته اند، از قلم اين جوانك تراويده بود؟ گو اينكه او هم به من لطف كرد و همان گمان مرا بيان داشت. اما من خود نپذيرفتم. غزل هايي كه من از او خوانده بودم با حافظ و صائب پهلو مي زد بي هيچ اغراقي.

نوشته شده در جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |