نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

دیگر توان راه رفتنم نمانده، خسته و دل شکسته ام ...

اصلا حوصله ندارم ...

گفتم اي معني جان طرف طراز سخنت
بازكن گوشه حرفي به من راز نيوش

دلم می خواست کوتاه و مختصر بنویسم ولی حرف بسیار است و سفیدی صفحه بی تابم می کند. این روزها حال و حوصله ندارم و بیشتر از تنهایی ام لذت می برم حتی اگر لحظه ای باشد.

اگر همین تلنگر ها توی زندگی بر ما نکوبند و کمی هوشیارمان نکنند، نمی توانیم طعم، خوب بودن را تجربه کنیم. به هر حال من از تلنگرها نه تنها استقبال می کنم بلکه با اونها زندگی می کنم ولی به شرط آنکه کوبش آنها ریشه ام را قطع نکند.

این روزها هم که بگذرد روزهای دیگری می آید و روزهای دیگر ی هم پشت آن، این که می گویند آرامش فقط با مرگ به ما هدیه می شود راست است. فیروزه می گفت دوستی دارم که خیلی قوی و کامل است و تاکنون به تعداد انگشتان دستش ناامید شده است. خوب ناامید نشدی چی بدست آوردی یعنی حس پیروز شدن و پیروز ماندن تو را بی نیاز کرده از هر آنچه می خواهی ..... تا کی در این دنیای دون به جنگ ادامه دهیم و این باور کی ما را رها می کند که جنگیدن و به پیروزی رسیدن کعبه آمال ماست ...  

من که با این حس ها بی نیاز نمی شوم، من همان کلبه روستایی و تعدای کتاب و صدای آب روان و کمی غذا را، به همه پیروزی های عالم می بخشم و دلم می تپد برای سکوت برای بی تو بودن برای بی ما بودن و برای همه چیز هایی که تو دوست نداری و من دوست دارم...

دلم می خواهد انسان آزاده ای باشم نه برای اینکه پیروز باشم برای اینکه خودم باشم و برای خودم ...... 

نوشته شده در دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |