نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

ساعتي در كنج

 

گرد و غبار نشسته در راه

راه آشناي من و تو

خياباني كه درختانش زبانزدند

و جوي آبش هميشه جاريست

تا ابديت ما و حتي بي ما

و در آخر دود سياه بر خواسته از هجوم آهن

و جاي خالي تو

و حكايت

كيوسك روزنامه

سيگار فيلتر زرد وپله هاي روبرو

سالن مملو از دود سيگار

آن پنجره ي رو به درختان

پنجره مه گرفته

آدم هاي بي هدف

حركت آنان به ناكجا آباد

و جاي خالي تو

به خودم آمدم

نسكافه لطفا با شير

فندك و سيگاري روشن

با مني

يا نيستي

صدايت را ديدم

خودت را نه

و  باز جاي خالي تو

هدفي نيست

حركتي نيست

باز من در جا زده ام

در پشت تمام سفيدي هاي بي نشان

آنجا كه نيستي

و نبودنت ننگ است

آنجا كه  براي بي راه رفتن

كسي صدايت مي كند

آنجا كه همه عاشقند و شاعر

آنجا كه خواندن، ماندن است و بس

و آخر

آنجا كه مرز عشق و دوستي

در دست تو نيست

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |