نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام،

من خیلی خسته هستم، روز های سختی را می گذرانم.

نمی دانم چرا این گرفتاری ها تمام نمی شود، البته گذران روزگار بر همه سخت شده و سخت تر هم خواهد شد.

به هر حال باید گذراند چه سهل و چه سخت....

دلم تنگ می شود برای کی یا چی نمی دانم، ولی خیلی دل تنگم و خسته. دلم می خواهد زودتر این زندگی بی مروت به پایان رسد ولی نمی دانم چرا ادامه دارد. امروز با دوستی لختی به گپ و گفت نشستم که باعث آرامش خاطر گشت ولی لختی ....

باز هم از خودم بیزارم و از همه تحولات پیرامونم، نه حوصله شنیدن صدایی را دارم و نه حوصله دیدن روی آدم هایی که در اطرافم تردد دارند.

کی می رسد روزی که سهمی از سکوت را نوش کنم. می دانم که همیشه در حال غر زدن هستم ولی چه فایده که عادت های زشت ترک کردنشان کاری بس مشکل است و از عهده ی این حقیر خارج ....

پدرم روز به روز ضعیف تر می شود و روزگار بی مروت روی ناخوشش را به او می نمایاند و من هم ناتوان به نظاره نشسته ام بعضی وقت ها فکر می کنم پدرم با این ضعف اگر از میان ما برود چه کسی در دنیای بعدی دستش را خواهد گرفت و چه کسی همراهی اش خواهد کرد و ترس تمام وجودم را فرا می گیرد، شاید بهتر باشد برای همراهیش لبیکی گویم و دست از بودنم در این دنیا برکنم.

بهتر است بیش از این صفحه ام با دل تنگی هایم آرایش ندهم و یادم باشد که سهراب می گفت:

از چه دل تنگ شدی دل خوشی ها کم نیست .... و شاید هم کم نباشد. شاید فقط یک کم دلم تنگ شده و باعث شده مزخرف بنویسم....

دوستتان ندارم البته امروز ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |