نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام بر تمامی دوستان

حال و حوصله نوشتن ندارم ولی بد نیست بنویسم...

پدرم حالش خوب نیست و  طی صحبتی که با هم داشتیم مجبور شدم واقعیت بیماریش را توضیح بدهم، خیلی درد آور است که  به انسانی بگویی دیگر برای زنده ماندن تلاش نکن که امیدی نیست.

من درد می کنم، درد .....

این شعر را پدرم برای تولد خواهرم سروده و  ما باید در آینده شعری در رثای نبودنش بسرائیم که نخواهیم توانست.....

براي دختركم مژده

صداي بال تو اي آخرين پرنده ي شب
چو پيچكي به در و بام خانه ام پيچيد
تو در سپيده دم خاطرم شكفتي و شب
نسيم زلف تو اندر ترانه ام پيچيد

تو از كدام دياري چه مژده آوردي؟
تو پيك شادي و اميدي، ارمغانت چيست؟
تو از كدام دياري، كدام شهر غريب؟
كه بي خبر ز زبان من، زبانت چيست؟

در اين شبان سيه، اي اميد زندگي ام
خوش آمدي كه دل من در آرزوي تو بود
شبي به خواب تورا ديده بودم، از آن شب
هميشه ديده ي من گرم جستجوي تو بود

شبان تيره دو چشمم به آسمان نگران
كه بي خبر ز كدامين ستاره، مي آيي؟
تو آمدي و نماندي و ليك من ماندم
به اين اميد كه يك شب دوباره مي آيي

كنون تو آمده اي، اي ستاره زاده غريب
كه از بلاي زمين، همچو من خبر گردي
زمين نه جاي من و توست، اين نه دردي نيست!
ولي مباد كه پيش از پدر تو برگردي
مهر 47 – تهران

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |