نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام بر دوستان

این آخرین شعری است که برای پدرم خواندم و با هم لذت بردیم و این آخرین عیش ما بود و هرگز تکرار نخواهد شد. او دیگر نه گوشی برای شنیدن و نه حواسی برای ادراک دارد.

دلم دردمند است .....

کیم من دردمند ناتوانی

اسیر خسته ای افسرده جانی

تذروی آشیان بر باد رفته

صفای گلشنش از یاد رفته

نه از نا مهربانان سینه ریشم

که داغ از مهربانی های خویشم

... رهی معیری

دلم نمی خواهد دوستانم را غمگین کنم پس با خواندن این مطلب کمی لبخند چاشنی غم و قصه من بکنید .....

فتح الله خان خودمان داراي حافظه عجيبي است. اگر بگويم صدهزار بيت شعر از حفظ دارد اغراق نگفته ام. اين آقا در هر مورد به هر مناسبتي شعري تحويل مي دهد و هيج جا در نمي ماند، منتهي هيچكدام از اين شعرها نه به مورد است و نه مناسب حال و نه در جاي خود قرار گرفته است. حال چند نمونه خدمتتان عرض مي كنم و بقيه را به قضاوت خودتان وا مي گذارم:


  سه چهار سال پيش به يك مجلس عروسي دعوت داشتيم و خانواده هاي داماد و عروس بزن و بكوبي راه انداخته بودند. فتح الله خان كه از مشاهده اين جشن و سرور به هيجان آمده بود به آواز بلند گفت:
ـ به به! واقعاً چه وصلت فرخنده اي. تبريك عرض مي كنم، به قول شاعر:

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

سرم را بيخ گوشش گذاشتم و آهسته گفتم:
ـ فتح الله خان! دستم به دامنت، مواظب حرفهايت باش. آبروي ما را نريز، جاي اين شعر اينجا نبود.
فتح الله خان كه سخت تحت تأثير ساز و آواز قرار گرفته بود و بدون توجه به حرفهاي من راهش را كشيد و رفت جلوي عروس و داماد كه پهلوي هم نشسته بودند وگفت:
ـ اي زوج خوشبخت، اميدوارم به پاي هم پير شويد چنانكه شاعر مي گويد:
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است

چند وقت پيش، شب هفت مرحوم ميرزا نصرالله بود. پس از قرائت فاتحه، فتح الله خان رويش را به طرف ميرزا عبدالله پسر بزرگ آن مرحوم كرد و گفت:
ـ‌خداوند تازه گذشته را رحمت كند، واقعاً مردنازنيني بود. شريك غم شما هستيم و از خداوند براي بازماندگان صبر جميل و اجر جزيل مسئلت مي نمائيم. دنيا دار فناست چنانكه شاعر در اين باره مي فرمايد:

يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم
گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم

به ديدن آقا مصطفي رفته بوديم كه قصد زيارت مشهد مقدس را داشت. هنگام خداحافظي، فتح الله خان دستش را به گردن آقا مصطفي حلقه كرد، دو تا ماچ آبدار از صورتش برداشت و گفت:
ـ خوشا به سعادتت، مخصوصاً التماس دعا دارم، اميدوارم به سلامت برگردي و سوغاتي ما را فراموش نكني به قول شاعر:

ياران و برادران، مرا ياد كنيد
رفتم سفري كه آمدن نيست مرا!

پريروز به عيادت حاج غلامرضا رفته بوديم كه در بيمارستان بستري است. فتح الله خان زبان به دلداري گشود و گفت:
ـ حاج آقا هيچ جاي نگراني نيست. حالتان بحمدالله خوب خوب است، رنگ رويتان هم ماشالله هزار ماشاالله نشان سلامتي مزاجتان است، انشاالله همين دو سه روز به سلامتي از بيمارستان مرخص مي شوي. شاعر مي گويد:

اي كه بر ما بگذري دامن كشان
از سر اخلاص، الحمدي بخوان

بالاخره طاقتم طاق شد، او را به گوشه اي كشيدم و گفتم:
ـ فتح الله خانً ديگر داري شورش را در مي آوري، آخر اين چه جوي دلداري دادن است؟ چرا شعر بي جا مي خواني؟ بيچاره حاج آقا را با حرفهاي پرت و پلايت زهره ترك كردي!
فتح الله خان نگاه استفهام آميزي به من كرد و گفت:
ـ نفهميدم، كدام يك از شعرهايي كه خواندم پرت و پلا بود؟ وزنش درست نبود؟ قافيه نداشت؟
گفتم:
ـ نه، برادر عزيز، همه چيزشان درست بود جز اينكه درجاي خودشان قرار نگرفته بودند.
فتح الله خان يك مرتبه از كوره در رفت و گفت:
ـ اين چه حرفي است مي زني؟ در اين دنيا گل و گشاد چه چيزي سر جايش نشسته است؟ مگر خودت سر جايت نشسته اي؟ تو الان بايد مشغول «چرتكه» انداختن باشي و حساب نخود و لوبيايت را برسي، اما بدبختانه از زور بيكاري داري با ادبيات ور مي روي! از شما مي پرسم جاي پارك اتومبيل حسن آقا كجاست؟ البته خواهي گفت جلوي منزل خودشان بي زحمت تشريف بياوريد ببينيد اينجا كه اتومبيل خود را پارك كرده است جلوي دولتسراي ايشان است يا بنده منزل؟ چه خوب فرموده شاعر:

روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خاست
بهر طلب طعمه، پر و بال بياراست

قدري دورتر برويم، بفرمائيد ببينم، آفريقاي جنوبي جاي زعفران باجي است يا محل تولد «يان اسميت» فلسطين چطور؟ تايمز لندن چه ارتباطي با بندر «هنگ كنگ دارد؟ چرا پايگاههاي دريايي آمريكا در اقيانوس هند استقرار پيدا كرده اند؟ اينجاست كه شاعر عنان اختيار از دست مي دهد و مي گويد:

اي ديو سپيد پاي در بند
اي گنبد گيتي، اي دماوند

آيا انصاف است اين همه كارهاي بي جا را نديده بگيري و انگشت روي حرفهاي من بگذاري؟
ديدم حق با فتح الله خان است و حرفهاي حسابي مي زند. گفتم:
ـ دوست عزيز! اينها كه گفتي درست، ولي چاره چيست و چه كاري بايد كرد تا اين نابجائيها جاي خودشان قرار بگيرند؟
گفت:
ـ راهش اين است كه مردم هر سرزمين دامن همت به كمر بزنند، جاروب بردارند و تمام اين آشغالها را در زباله دان بريزند و جهان را از لوث وجودشان پاك كنند و اجازه ندهند خانه و كاشانه شاه محل تاخت و تاز تجاوزگران بشود، چنانكه شاعر شيرين سخن مي گويد:


رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما فرود آ كه خانه خانه توست
گفتم:
ـ فتح الله خان ديدي آخر سر هم خيطي بالا آوردي؟ ايا جاي اين شعر، اينجا بود؟!

برگرفته از: - جلي، ابوتراب. «خروس بي محل» نهيب آزادي، دوره سي و سوم، شماره (1362) 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |