نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

گفت‌وگو با حافظ موسوي بحران مخاطب، یک واقعیت، نه توهم

دهه چهل به عقيده بسياري از شاعران و صاحبنظران شعر، يكي از درخشان‌ترين دوره‌هاي شعر معاصر است. اين دهه مصادف با دوره‌اي بود كه شعر نو توانست سليقه خوانندگان ايراني را پس از هزار سال آشنايي و الفت با شعر كلاسيك به سوي خود جلب كند و اين شور و جذابيت تا به آنجا رسيد كه هنوز پس از گذشت بيش از سه دهه بسياري از علاقه‌مندان شعر با حسرت از آن دوره حرف مي‌زنند. امروزه اما تيراژ كتاب‌هاي شعر نشان مي‌دهد كه شعر نو درقياس با شعر دهه چهل مخاطبان خود را از دست داده است. براي اين امر مي‌توان دلايل بسياري را ذكر كرد كه حافظ موسوي مهم‌ترين آنها را شرايط اجتماعي امروز ايران مي‌داند و درگفت‌وگويي كه پيش روي داريد دست به تحليل جامعه‌شناختي شعر نو مي‌زند. دهه چهل را دخشان‌ترين دهه شعر معاصر ايران مي‌دانند. در اين دهه چه اتفاقي افتاد؟ به نظر من هم همين‌طور است. يعني وقتي كه من يا هر خواننده ديگري برمي‌گرديم و دوباره شعر آن سال‌ها را مي‌خوانيم، مي‌‌بينيم تعدادي از بهترين شعرهاي شاعران بزرگ ايران مربوط به اين دهه است، اشعاري از اخوان، شاملو، سپهري، و شاعران ديگري كه الان ممكن است كمتر اسمي از آنها برده شود اما در عرصه شعر كارهاي مهمي انجام داده‌اند، مثل اسماعيل شاهرودي يا نصرت رحماني. يعني اگر يك معدل‌گيري كنيم مي‌بينيم كه در دهه چهل ميانگين توليد شعر درجه يك يا شعر ماندگاري كه به نسل‌هاي بعد رسيده باشد چشمگير است. من فكر مي‌كنم كه اگر برگزيده كارهاي فروغ فرخزاد، شاملو، اخوان، نصرت رحماني، منوچهر آتشي و همين چند شاعري كه اسم برديم را جمع كنيم، دفتري خواهيم داشت كه در مقابل هزار سال ادبيات فارسي و شعر جايگاه ارزشمندي دارد. خوب اين به عنوان دستاورد شعر آن دوره چيز كمي نيست. اما اين كه چه زمينه‌هايي باعث اين رشد شد مي‌توان اين‌طور بيان كرد، تلاش‌هايي كه نيما براي تدوين راه جديد شعر فارسي و تغيير نگاه و فرم بيان از بيست، سي سال قبل آغاز كرده بود، در دهه چهل تثبيت شد. يعني با تثبيت شعر نيما، شاملو، فروغ و... مي‌توان گفت كه يك دوره تلاش بيست - سي ساله در دهه چهل به ثمر رسيد. اتفاق مهمي كه در اين دهه افتاد و به نظر من زمينه‌ساز اجتماعي اين ماجرا شد بيست‌وهشت مرداد و شكست جنبش ترقي‌خواهانه ايران بود. در اين موقع شعر نو ايران توانست در وجدان عمومي جامعه جاي خودش را بازكند. شاعران برجسته اين دوره توانستند وضعيت جامعه ايراني را در اشعار خود بازتاب بدهند. نجف دريا بندري حرف خوبي در مورد شعر اخوان مي‌زند، مي‌گويد: شعر زمستان اخوان و شعرهايي كه اخوان در مضمون شكست يا تحت تأثير شكست آن جنبش نوشت، اينها توانست جايگاه شعر نو را در برابر شعر سنتي فارسي در اذهان عمومي جامعه تثبيت كند. يعني اگر تا پيش از آن يك روشنفكر، يك كتاب خوان يا يك شهروند معمولي در خلوت خودش شعر خيام يا شعر حافظ يا مولانا را مي‌خواند، در اين دوره با توجه به اين كه زندگي و جامعه خود را در شعر اخوان مي‌ديد، شعر زمستان سروده اصلح شد، شعري شد كه دانشخوها در محافل‌شان مي‌خواندند و زنداني‌هاي سياسي در زندان زيرلب زمزمه مي‌كردند. به اعتقاد من در دهه چهل چرخشي در زيبايي‌شناسي عمومي جامعه در حوزه شعر صورت گرفت و شعر نو در همين مقطع به عنوان بخشي از فرهنگ جامعه خودش را با قدرت تثبيت كرد. اما حرف من به معناي ناديده گرفتن حركت نيما نيست. تثبيت شعر نو در جامعه ايران حاصل كاري است كه از نيما و يا به عبارتي از دوره مشروطه شروع شد و ادامه پيدا كرد تا دهه چهل. البته اين را هم بگويم از اواخر دهه چهل كم‌كم سمت و سوها فرق مي‌كند. يعني اگر ما اخوان را از ميان شاگردان نيما شاعر برجسته دهه چهل بدانيم، در دهه پنجاه اين موقعيت از آن شاملوست. چون شاملو برعكس اخوان در برابر شكست تسليم نمي‌شود. اگر اخوان در شعر كتيبه مي‌‌گويد كه هيچ تلاشي براي بهبود اوضاع به سرانجام نمي‌رسد و اگر تمام نيرويت را هم بگذاري و سنگ كتيبه را برگرداني، روي ديگر آن چيزي را نوشته كه اين رو هم نوشته شده است، در شعر شاملو ديگر اين فضا وجود ندارد، البته فضاي جامعه هم در اين دو دهه با هم تفاوت دارد. شاملو در دوره‌اي اوج مي‌گيرد كه جنبش ديگري آغاز شده است. ده سال پس از شكست جنبش آزادي خواهانه در 28 مرداد، جنبش چريكي شروع مي‌شود و جنبش دانشجويي دوباره اوج مي‌گيرد. اينها در شعر شاملو بازتاب پيدا مي‌كند. اخوان ديگر اين روحيه را نداشت كه اين جنبش‌ها را در شعر خود بازتاب بدهد. اين كليت ماجراست. اما اگر بخواهيم شعر دهه چهل را از نظر زيبايي‌شناختي با آنچه خود نيما مطرح كرد مقايسه كنيم، مي‌بينيم كه انحراف‌هايي از توصيه‌هاي نيما در دهه چهل وجود دارد، يعني توصيه‌هاي نيما به عيني كردن شعر، به ملموس كردن و مدرن كردن آن و نفي نگاه درون‌گرايانه به نفع نگاه برون‌گرايانه در شعر دهه چهل رعايت نمي‌شود، يا حداقل در شاخص‌ترين شعرهاي اين دوره كمتر نشاني از اين توصيه‌ها مي‌بينيم. من احساس مي‌كنم كه به نوعي شعر دهه چهل سنت‌هاي نگاه شعر فارسي را با شعر نيمايي تلفيق مي‌كند و چيزي بين كهنه و نو مي‌آفريند. اين شعر، اگر از موارد استثنا بگذريم‏، به اندازه شعر نيما راديكال نيست، ولي بيشتر از شعر نيما مورد استقبال قرار مي‌گيرد. به نظر من شعر دهه چهل در حوزه زيبايي‌شناسي يك گام به پس است. يعني نيما دو گام، چهار گام، ده گام به پيش گذاشته است اما در شعر دهه چهل ما دو سه گام به عقب برمي‌داريم. در واقع با اين عقب گرد، شعردهه چهل با ديدگاه سنتي تلفيق مي‌شود. شايد يكي از دلايل اين كه شعر دهه چهل به ميان اجتماع مي‌رود و بخش وسيعي از مردم و روشنفكران با آن ارتباط برقرار مي‌كنند، همين امر باشد. اين اتفاق مختص به شعر هم نيست، يعني در عرصه‌هاي ديگر هم مي‌بينيم كه وضع به همين قرار است. مثلا جنبش‌هاي اجتماعي‌مان از جنبش‌هاي مدني و شهري فاصله مي‌گيرد و شكل قيام‌هاي ما قبل مدرن را پيدا مي‌كند. به جاي اينكه به سمت سنديكاليزم و تحزب مدرنيزاسيون و تفكر مدرن گام برداريم بار ديگر الگوهاي ما قبل مدرن در جنبش روشنفكري ما شكل مي‌گيرد كه نمونه بارز آن آل‌احمد است، آل‌احمدي كه تفكري مشابه تفكر شيخ‌فضل الله نوري دارد كه در جنبش مشروطه به عنوان آدمي واپس‌گرا محكوم و به دار آويخته شد. حتي جنبش مشروطه هم به نوعي اين تفكر را به نفع يك تفكر مدني‌تر و راديكال‌تر كنار مي‌زند. در حالي‌كه همين تفكر در دهه چهل هم در جامعه روشنفكري ما جا باز مي‌كند. ما در همان دهه چهل شاعراني داشتيم مثل نصرت رحماني و فروغ فرخزاد كه اشعارشان درون‌گرايانه بوده است و در عصر و دوره خودشان هم اشعار مدرني به شمار مي‌آمدند. در مورد همه اين شاعرها به يك شكل نمي‌توان حرف زد، به عنوان مثال ويژگي مهم شعر فروغ فرخزاد اين است كه نخستين نشانه‌هاي مدرنيزم در ادبيات ما را بازتاب مي‌دهد، يعني ما اگر شعر فروغ را صرف نظر از آن جنبه‌هاي پيشرويي كه در نگاه زنانه و در جان زنانه شعر دارد بررسي كنيم، مي‌بينيم كه بازتاب تجربه‌هاي اجتماعي ما در مواجه با مدرنيته است. در دهه چهل به نوعي جامعه ايراني وارد مناسبات به ظاهر مدرني مي‌شود كه مثلا گراني نفت و... باعث آن شده است. جامعه با شتاب به سمت مدرنيزاسيون مي‌رود، مدرنيزاسيوني كه هنوز دروني نشده، مدرنيزاسيوني كه تفكر مدرن را به همراه نياورده و به همين دليل نوعي هراس به روشنفكر منتقل مي‌كند. در شعر فروغ به نظر من چنين روحيه عمومي وجود دارد، روحيه انساني كه در مقابل پديده‌هاي جديدي قرار گرفته است كه اين پديده‌ها هنوز با هويتش سازگار نيست، با گذشته و سنتش سازگار نيست و اين فرصت را هم نداشته است كه اينها را به تدريج دروني خودش كند، در نتيجه يك جور احساس پا در هوايي دارد، ضمن اينكه كل ماجرا هم پا در هوا است. من جايي ديگر هم اين را گفته‌ام، وقتي شعر فروغ را مي‌خوانم، احساس مي‌كنم كه آدمي در يك شهر بسيار با شكوه اما كاغذي زندگي مي‌كند و اين حس را دارد كه همه چيز در حال فرو ريختن است. صداي ويراني، صداي پوسيدگي در شعر فروغ هست. اين از جنبه‌هاي مدرن شعر فروغ است كه اتفاقاً يكي از دلايلش اين است كه شعر فروغ، شعر ايدئولوژيك نيست. يعني نگاه ايدئولوژيك به مناسبات ندارد، در دوره‌اي كه در نگاه اكثر شاعران، به هر حال يك رگ و ريشه ايدئولوژيك وجود دارد، حتي غير ايدئولوگ‌ترين آنها در قالب‌هاي ايدئولوژيك شعر مي‌گفتند، اما اين كه شما مي‌گوييد در شعر اينها درون‌گرايي وجود دارد ولي در عين حال شعر مدرن هستند، اينها مختص به اشعار فروغ و نصرت رحماني نيست. شعر شاملو هم شعري است چند سويه، يعني از يك طرف شاملو با انتخاب شعر سپيد، يك گام شعر ما را به جلو مي‌برد، گرچه آن شعر سپيد ممكن است كه هنوز مختصات يك شعر سپيد را نداشته باشد، با اين حال يك گام به جلو است، ولي اگر انسان شاملو را، با انسان نيما مقايسه كنيد، انسان مدني‌تري است، انسان رئال‌تر و واقعي‌تري است. انساني كه نيما از آن صحبت مي‌كند انساني است كه در مزرعه و در فلان روستا زندگي مي‌كند و مثلا ماهي‌گير است. انسان‌هاي اشعار نيما انسان‌هايي هستند كه در جزء جزء خودشان توصيف شده‌اند. اصلا قرار نيست از آنها قهرمان ساخته شود، آدم‌هاي واقعي هستند با اميال، مسائل و مشكلات واقعي. در شعر شاملو اين انسان جهات كلي و اصولي پيدا مي‌كند. آيا ما نمي‌توانيم بگوئيم كه از اين نظر شعر نيما مدرن‌تر است؟ من معتقد هستم كه نيما مدرن‌تر است. آيا نمي‌توان گفت شعر نيما برون‌گرا و معطوف به عين است؟ در حالي كه شعر شاملو در اين حوزه‌ها شعري معطوف به ذهن اسطوره‌ساز و ذهني آميخته با تمايلات عمومي است. اما نصرت رحماني شاعر كوچه است، يكي از چيزهايي كه به نصرت مي‌شود اطلاق كرد همين شاعر كوچه و خيابان است. گاهي جلوه‌هايي بسيار مدرن در شعر نصرت ديده مي‌شود، سقاخانه، شوريدگي و مستي. حتي به نظر من جسارت‌هايي كه نصرت در اجراهاي زباني شعرش مي‌آورد، اينها همه جنبه‌هاي پيشرو و نويي است كه جايگاه بسيار والايي هم به شعر نصرت رحماني مي‌دهد، ولي با اين حال شامل نقد ما هم مي‌شود. نمي‌خواهم با اين نقد، چنين تعبيري به وجود بيايد كه ما داريم اينها را نفي مي‌كنيم. ما داريم اين سير را بررسي مي‌كنيم كه مثلا نيما اين را گفت، اين تجربه را به دست آورد و ما الان چه كار مي‌كنيم. به نظر من بيشتر بايد به خود اين واقعيت توجه كنيم، يعني واقعيت را مبالغه آميز نبينيم و برداشت دلخواه خودمان را از آن نكنيم واقعيت را آن گونه كه هست ببينم. يعني هم بتوانيم جنبه پيشرو را در شعر نصرت رحماني ببينيم و هم جنبه‌اي كه اتفاقا پيشرو نيست و اين هيچ عيبي براي يك شاعر نيست، بالاخره يك بررسي‌هاي تاريخي هم بر كار شاعرها صورت مي‌گيرد. شعر امروز ما چقدر به توصيه‌هاي نيما نزديك است؟ به نظر من خيلي بيشتر از قبل به اين توصيه‌ها نزديك است، در واقع تجربه دهه شصت به اين طرف، بسياري از باورهاي كلي ما را ويران كرد. وقتي باورهاي كلي و باورهاي ايدئولوژيك آسيب ديد، خود واقعيت اهميت پيدا كرد. در يك نگاه ايدئولوژيك شما به ظاهر جواب را از قبل داريد، يا خطوط اصلي جواب را داريد. شما به صورت بي‌واسطه با واقعيت‌هاي بيرون مواجه نمي‌شويد. اتفاقي كه در دهه شصت افتاد اين بود كه باورهاي ملي جامعه روشنفكري ايران فرو ريخت، باورهاي كلي كه همه چيز را به دو دسته سياه و سفيد تقسيم مي‌كرد. يك طرف لكاته بود يك طرف زن اثيري، يك طرف خير و يك طرف شر، يك طرف راست و يك طرف دروغ. اين از ويژگي‌هاي تفكر آن دوره است، نه اين كه بخواهيم بگوييم همه اين طور فكر مي‌كردند، ولي برآيند كلي نگاه‌ها اين بود. در دهه شصت تجربه زندگي ما را ناگزير به اين مي‌كرد كه به مفهوم كثرت برسيم، يعني ببينيم كه در دل يك پديده عناصر بسيار ناهمگون و متناقضي وجود دارد كه با كتمان آنها نمي‌توانيم بگوئيم كه به سمت حقيقت حركت مي‌كنيم، يعني حقيقت را به سطحي كه با باورهاي ما انطباق پيدا كند، تنزل نمي‌دهيم. باورهاي‌مان را اصلاح مي‌كنيم به نفع حقيقت. باورهاي‌مان را اصلاح مي‌كنيم به نفع درك آنچه در بيرون از ذهن ما وجود دارد. شعر امروز ما با اين مشخصه‌هايي كه گفتيد، آيا خاستگاه اجتماعي دارد؟ اينجا دو قضيه مطرح است. يكي اين كه بگوئيم آيا شعر امروز پاسخگوي نيازهاي عاطفي جامعه هست؟ ديگر اينكه بگوئيم اين شعر تا چه ميزان بر آمده از وضعيت اجتماعي ماست؟ اين دو تا حدودي متفاوت است. به هر حال وقتي كه نيما آمد و شعر نو رابنيان گذاشت با وجود اينكه تا حدودي هم از جريانات روشنفكري فرانسه تأثير گرفته بود، اما شعر نو زمينه‌هاي اجتماعي خودش را داشت و جامعه هم آن را طلب مي‌كرد. حالا ما اگر خودمان را در اين مقطع زماني به نيما نزديك‌تر بدانيم، پس شعر امروز هم بايد برخاسته از نيازهاي جامعه ما باشد، شما اين را مي‌پذيريد؟ بله به نظر من شعر امروز ما برخاسته از وضعيت اجتماعي ماست. حالا مي‌توانم آنچه را گفتم تشريح كنم. مجموعه آن چه در شعر يا در مقياس كلي در تمامي هنرهاي ما در اين بيست سال گذشته رخ داده، به نظر من به نوعي تحت تأثير تجربه‌هاي اجتماعي بوده است، به عنوان مثال يكي از گرايش‌ها تقدس‌زدايي است، تقدس‌زدايي از فرم‌هاي ادبي، تقدس‌زدايي از زبان، تقدس‌زدايي از شعر، تقدس‌زدايي از عشق. همه اينها را ما در آثار ادبي و هنري امروز مي‌بينيم. اين آثار ارتباط مستقيمي دارد با آنچه در جامعه مي‌گذرد. شما مي‌بينيد حتي باورهاي ديني و مذهبي هم به چالش كشيده مي‌شود، يعني وارد شدن به حوزه‌هايي كه فرهنگ اسطوره‌ساز قبلي نمي‌پذيرفت، مثلا در حوزه اخلاق، نسل جوان ما آشكارا به سمت معيارهايي غير از معيارهايي كه در سنت اخلاقي ما وجود دارد حركت مي‌كند. اين را نمي‌شود انكار كرد. شكافي در باورهاي اخلاقي اين جامعه ايجاد شده است خوب، اين در ادبيات هم انعكاس پيدا كرده، انگار امر اخلاقي يا غيراخلاقي قرار است كه در همان اثر تعريف شود، چه در جامعه و چه در ادبيات اين دوره، جلوه‌هايي از يك شكاف اخلاقي وجود دارد. نمي‌خواهم بحث ارزش گذاري اخلاقي را پيش بكشم. منظورم سيري در درون انسان و نگاه كردن به تمامي اميال و عواطف و احساساتش، صرف نظر از پيش‌داوري‌هاي اخلاقي است. شما اين ويژگي را در شعر اين دوره مي‌بينيد. نويسندگان و شاعران ما در دوره‌هاي قبل خيلي با احتياط به اين حوزه‌ها نزديك مي‌شدند. يكي ديگر از مشخصه‌هاي ادبيات امروز ما خود افشايي در اثر است، يعني نويسندگان و شاعران ما اجازه مي‌دهند آن من سركوب شده صحبت كند. به نظرم زمينه اجتماعي براي اين نگاه درون شكافانه ايجاد شده است، ولي اينكه چگونه شعر امروز مي‌تواند پاسخگوي نيازهاي عاطفي اين دوره باشد، بايد اول از همه فرم‌هاي هنري خودش را پيدا كند. آن انقلابي كه نيما در عرصه زيبايي‌شناختي شعر به وجود آورد، در دهه چهل منحرف شد و امروز ادامه يافته است، شايد دو دهه ديگر به نگاه مسلط در حوزه زيبايي‌شناسي تبديل شود. از طرفي هم جامعه ما داراي رشدي نامتوازن است، يعني شما ‌مي‌توانيد در درون جامعه يك طيف عجيب و غريبي از سنتي‌ترين و راديكال‌ترين ديدگاه‌ها را ببينيد؛ معدل و ميانگين فرهنگ عمومي جامعه يك بحث ديگر است كه البته من به آن خيلي خوش‌بين نيستم. يعني معتقد نيستم كه اين معدل در مقابل معدل جهاني خيلي قابل قبول باشد. اينكه بگوييم ما داراي پيشينه فرهنگي هزار ساله، ادبيات مكتوب و چه و چه هستيم پس به اين دليل امروز هم آدم‌هاي مدني، آدم‌هاي راديكال و‌ آدم‌هاي مترقي هستيم، كافي نيست. مجموعه‌اي از عوامل بايد دست به دست هم بدهند تا ادبيات نيازهاي عاطفي جامعه را پاسخ بدهد. ضمن اينكه من معتقد هستم كه به‌طور كلي اين اتفاق براي شعر نيافتاده است، اما ادبيات داستاني تا حدودي به نيازهاي عاطفي و فرهنگي جامعه پاسخ داده است. در شعر شايد تا حدودي به خاطر ماهيت خود شعر و تا حدودي هم به خاطر نوع كاري كه ما مي‌خواهيم انجام بدهيم، اين رابطه هنوز شكل نگرفته است، ولي اين امر به اين معنا نيست كه اين ظرفيت وجود ندارد، در بخشي از شعر ما به نظر من اين ظرفيت وجود دارد. اين عدم تثبيت شدن كه از آن صحبت كرديد، آيا به اين منزله تلقي مي‌شود كه شعر امروز ما برزخي را طي مي‌كند؟ من معتقد هستم در حال عبور از اين برزخ هستيم، البته شايد ما بخش عمده اين برزخ را پشت سر گذاشته‌ايم، بخشي از اين شعرها و حرف‌ها كه امروز به راحتي در مطبوعات چاپ مي‌شود، در دهه شصت شايد اصلا اين مقبوليت را پيدا نمي‌كرد، در دهه پنجاه شايد اصلا نمي‌شد كه حرف اين را بزنيم، البته منظور من كارهاي صرفاً راديكاليزم توأم با آنارشيگري نيست. من آن چيزي را راديكاليزم مي‌گويم كه نيما عمل مي‌كند. اين نوع راديكاليزم، راديكاليزمي كه در عين پيشروي به سوي آينده، ارتباط خودش را با سنت‌هاي شعر فارسي حفظ كرده و در همين مدت محدود با استقبال و اقبال قابل ملاحظه‌اي روبه‌رو شده است، ولي زمان مي‌خواهد تا به نتيجه برسد، به اين دليل كه ما مشكلات كلي ديگري هم داريم. به نظر من زمينه‌هاي فرهنگي شعر امروز در جامعه ما هنوز به‌ وجود نيامده است. در اين جامعه كمتر كسي كتاب مي‌خواند و در اين فضا، شعر آوانگارد بالطبع نمي‌تواند بازتاب گسترده‌اي داشته باشد. جامعه ما به صورت رسمي كتاب نمي‌خواند و ميانگين تيراژ كتاب در آن يك‌هزار و پانصد نسخه است، دقت كنيد كه تيراژ كتاب را از 3 هزار نسخه به هزار و پانصد نسخه رسانده‌ايم، در حالي كه جمعيت كشور دو برابر شده است. يعني اگر ما سه هزار ميانگين داشته باشيم، الان بايد با همان وضعيت، تيراژ كتاب‌هايمان به 6 هزار نسخه مي‌رسيد، ولي به هزار و پانصد رسيده، يعني يك چهارم وضعيتي كه براي جامعه ما مي‌توانست قابل پيش‌بيني باشد. فكر مي‌كنم كه ما بحران‌هاي اجتماعي عجيب و غريبي را پشت سر گذاشته‌ايم. تجربه تلخي كه در اين سال‌ها از مميزي‌ها داريم، بي‌توجهي به فرهنگ و اين كه هنوز هم در دانشگاه‌هاي مملكت از شاملو فقط مي‌تواند يك اسم برده شود و نه بيشتر از آن. همه اينها تاثير منفي خودش را گذاشته است. در مملكتي كه به بوف كور هدايت به عنوان يك اثر ضداخلاقي و ضد اجتماعي اجازه چاپ نمي‌دهند و نمي‌گذارند توزيع شود، خوب شما چه انتظاري داريد كه ما اعتلاي فرهنگي داشته باشيم؟ چه انتظاري داريد كه يك گرايش هنري بتواند خودش را تثبيت كند؟ اگر در دنياي امروز چيزي از ادبيات معاصر ما به گوش كسي خورده باشد، همان بوف كور است. بوف كور تا به حال چند چاپ قانوني داشته است؟ پس وقتي نسبت به بوف كور چنين عمل مي‌شود، شما چه انتظاري داريد كه ادبيات ما ادبيات بالنده‌اي در ميان مردم باشد؟! در جشنواره‌هاي دانشجويي كه شركت مي‌كنيم، مي‌بينيم تعداد شاعراني كه غزل مي‌گويند بيشتر از تعداد شاعراني است كه شعر مدرن و نو كار مي‌كنند، اين براي من عجيب است. من اصلاً قصد توهين به اميال و خواسته‌ها وسليقه‌هاي ديگران ندارم، ولي به نظر من فاجعه است. نسل ما كار خود را با شعر نيمايي آغاز كرد، چون شعر نيمايي جا افتاده بود، يعني كتاب نيما موجود بود. من در يك شهرستان دور افتاده‌اي كه يك كتابخانه بيشتر نداشت به راحتي به شعر شاملو دسترسي داشتم. شعر نيما در دسترس بود. فروغ، سپهري، كسرايي، شاهرودي و... هم همين‌طور. اما در عصر ارتباطات در شرايطي كه سيماي عمومي جامعه ما تغيير كرده است، گاهي اوقات دسترسي به همان آدم‌ها دشوار مي‌شود. به عنوان مثال من در سال 48 - 47 كه دانش‌آموز دوره دبيرستان بودم به راحتي به هر اثري كه مي‌خواستم، دسترسي داشتم. درست است كه كتاب‌هاي ضاله وجود داشت، مثلا طبيعي بود كه من اگر كاپيتال ماركس را بخواهم بخوانم، در دسترس نباشد، در حالي‌كه الان مي‌توانم آن را پيدا كنم، ولي در حوزه فرهنگ و ادبيات خلاق داخلي و ملي خودمان به نظر من فشارهايي كه در اين دوره اعمال شد خيلي غيرمعقول بود. درست است كه بخشي از جامعه اينها را به هر طريقي پيدا مي‌كرد و مي‌خواند و ترويج مي‌كرد، ولي واقعيت اين است كه مثلا اگر دانشجوي ما در دانشگاه به اين جنبش فرهنگي - عمومي وصل نباشد، فكر ‌مي‌كند شعر و ادبيات همين چيزهايي است كه در كتاب‌هاي درسي‌اش در دبستان، دبيرستان و بعد هم در دوره‌اي در دانشگاه خوانده است، خوب طبيعي است كه او فكر كند نيمايي وجود ندارد، يا فكر مي‌كند كه نيما هم بالاخره يك كاري انجام داده، اين وضعيت بغرنج را بايد در نظر بگيريم. من به عنوان وكيل مدافع شعر صحبت نمي‌كنم كه بخواهم رفع اتهام از شعر بكنم. من ‌مي‌خواهم بگويم اين زمينه وجود دارد. در اين زمينه بحث تثبيت شدگي به نوعي به شوخي شباهت دارد كه به نظر من علي‌رغم همه ناملايمات باز هم برخي از شعرهاي هم دوره‌هاي‌مان در فلان شهرستان و در فلان ده كوره خوانده شده و جايي براي خود باز كرده است. البته اقبال شعر دهه چهل را ندارد كه شعر ايران در دهه چهل به خاطر وضعيت سياسي جامعه، ويژگي خاصي داشت. با توجه به اين صحبت‌ها، موضوع بحران مخاطب كه در اين چند سال و خاصه اواخر دهه هفتاد خيلي مطرح شد، توهم است يا واقعيت؟ واقعيت است. توهم نيست، ولي بحران مخاطب تنها در حوزه شعر را قبول ندارم، يعني در مقام هنر، ما با بحران مخاطب مواجه هستيم. شما فكر مي‌كنيد سينما بحران مخاطب ندارد؟ سالن‌هاي سينما خالي است. يعني در طول اين بيست سال گذشته واقعا ده درصد به مخاطبان سينما اضافه نشده است. همان سالن‌هايي كه قبلا هم بوده الان هم هست و تازه يك بخشي هم تعطيل شده است. پس سينما هم بحران مخاطب دارد. شما فكر مي‌كنيد گالري‌هاي نقاشي پر از بازديد كننده است و مردم صف كشيده‌اند كه خريد كنند؟ نه اين طور نيست. ما به يك بحران فرهنگي رسيده‌ايم. ما ملتي بوده‌ايم شفاهي كه دوست داشتيم يك كسي وعظ و نقالي كند و ما گوش كنيم، الان هم كم و بيش اين خلاء را همين ابزارهاي اطلاع‌رساني دارند پر مي‌كنند، بنابراين بحران مخاطب وجود دارد، البته بخشي از اين هم به جامعه ادبي ما بر مي‌گردد كه بخشي از نويسندگان و اهل قلم قيد مخاطب را زده‌اند. براي من جالب است كه در طول اين چهار، پنج سال گذشته ادبيات داستاني و رمان ما با اقبال عمومي مواجه شده است، مثلا رمان زويا پيرزاد ظرف دو ماه به چاپ پنجم مي‌رسد. وقتي كه همين جايزه را يلدا اعلام مي‌كند، بازتاب اجتماعي آثار يكي از معيارهاي انتخاب آثار است، يعني چه؟ يعني مخاطب اهميت دارد. در حوزه شعر ظاهراً شاعران به اين نتيجه رسيده‌اند كه چون مخاطب ندارند، از مخاطب انتقام بگيرند يعني مي‌گويند ما هرچه سعي كرديم جامعه نمي‌خواند. خوب اصلاً نخواند و ما هم شعري مي‌گوييم كه به هيچ وجه نتواند ارتباط برقرار كند. اين البته مبالغه‌آميز است، بنابراين ماحصل صحبت من اين مي‌شود كه بحران مخاطب وجود دارد اما امر عمومي است. ما بحران فرهنگي داريم كه شعر هم به عنوان يك بخش ظريف و حساس فرهنگ جامعه، بيشترين آسيب را از اين بحران ديده است. من مطمئن هستم اگر در جامعه ما شرايطي ايجاد شود كه تيراژ كتاب بالا برود، حتما تيراژ كتاب‌هاي شعر هم ‌پاي آن بالا مي‌رود. شما مطمئن باشيد اگر سالن‌هاي تئاتر ما پر بشود، قطعا بخشي از اينها خوانندگان شعر خواهند بود. حتي من معتقد هستم گاهي آنها براي شعر، مخاطب درست مي‌كنند. درست است كه يك روزي در اين مملكت شعر هنر يكه و يگانه بود. يعني مردم وقتي مي‌خواستند بخوانند اول از شعر شروع مي‌كردند، ولي الان ديگر آن روزگار نيست. يعني شايد ما نبايد انتظار نداشته باشيم كه كسي از شعر شروع كند و با حافظ و فردوسي خواندن به سمت ادبيات بيايد. به هر حال فكر نمي‌كنم براي ما ايراني‌ها، فردوسي با همه عظمتش در وضعيتي باشد كه مردم بروند شاهنامه‌اش را بخوانند. فكر نمي‌كنم مثل قديم مردم در منزل‌شان شاهنامه داشته باشند و آن را بردارند و بچه‌ها را جمع كنند و بخوانند. رمان و داستان مي‌تواند اين جايگاه را در زندگي امروز ما داشته باشد. تئاتر مي‌تواند داشته باشد، ولي ما در همه عرصه‌ها دچار مشكل هستيم. پس اين فاصله و جدايي ميان شعر امروز ما و جامعه، همه از جامعه نيست؟ همه از جامعه نيست. من مي‌خواهم بگويم اين وضعيت دو سويه دارد. يعني از يك طرف جامعه از نظر فرهنگي ظاهراً نيازي به اين جور محصولات احساس نمي‌كند، يعني اگر در اروپا مردم منتظر هستند كه فلان كتاب از زير دست فلان شاعر بيرون بيايد، ما هنوز اين تجربه را نداريم. ما كتاب‌هاي مهمي را هم چاپ مي‌كنيم ولي جامعه بي‌اعتنا از كنار آن عبور مي‌كند. جامعه تصميم دارد كه درباره اين قضايا خودش را زياد درگير نكند، ظاهراً دغدغه‌ها و اشتغالات ديگري دارد. اين طرف ماجرا هم اين است، يك جور نخوت و غرور روشنفكرانه در برخي شاعران وجود دارد. ما نمي‌توانيم همه گناه را گردن ديگران بيندازيم و بگوييم كه مردم نمي‌فهمند و ما نمي‌توانيم اين مشكل را حل كنيم. به هر حال هر نويسنده و شاعري مخاطب و خواننده مي‌خواهد، ولي ما هم با مبالغه‌هاي‌مان بخشي از پل‌هاي ارتباطي با جامعه را خراب كرديم. از طرف ديگر مردم هم بايد تكاني بخورند، يعني مثلا دانشجوي هر رشته‌اي، ادبيات و غير ادبيات، بايد ميل به اين داشته باشد كه مثلا وقتي فلان كتاب را خواند، يك پله بالاتر برود. يك زماني اهميت كتاب را در مملكت، دانشجوها تعيين مي‌كردند، يعني اگر كتابي در بين دانشجوها با استقبال مواجه مي‌شد، آن كتاب الان مركز ثقل از دانشجوها به جاي ديگري انتقال پيدا كرده است. مثلا در رابطه با رمان، به نظر مي‌رسد خانم‌ها تعيين كننده هستند، صرف نظر از دانشجو بودن يا نبودن آنها، اتفاقاً اغلب آنها غير دانشجو هستند، يعني خانم‌هاي خانه‌داري كه علاقه به كتاب‌خواني دارند و در يك دوره‌اي به امكانات نسبي رسيده‌اند و مي‌توانند با سه چهار هزار تومان رماني را بخرند و بخوانند، وقتش را هم دارند و انگيزه و نياز فرهنگي‌اش را هم دارند كه به نظر من بسيار هم قابل احترام است، يعني يك جور ميل به گفت‌وگو در آنها ايجاد شد است، اين ميل به گفت‌وگو را چه چيزي فرو‌مي‌نشاند؟ رمان. اصلاً در جامعه شهري رمان مي‌خواهد به اين امر پاسخ بدهد. من مي‌خواهم بگويم كه اين تغيير مخاطب از دانشجو به اين طيف نه تنها بد نيست بلكه چيز خوبي هم است. ولي در عين حال آن سوي ماجرا فاجعه است. جامعه دانشجويي ما نبايد نسبت به اين مسائل بي‌تفاوت باشد. من قصدم اين نيست كه جنبش دانشجويي را ناديده بگيرم. واقعيت اين است كه مثلاً دانشجوهاي ما در شش - هفت سال گذشته حركت‌هاي‌شان و مداخله‌شان در مسائل سياسي - اجتماعي تاثير خيلي خوبي در جامعه داشته است. حتي مي‌توان گفت كه نيروي اصلي جنبش دوم خرداد نيروي دانشجويي بوده است. نيرويي كه نه به عنوان نظريه‌پرداز ولي به عنوان نيروي پيش‌برنده مطرح بوده است. اما من معتقد هستم كه اين نيرو در عرصه هنر و ادبيات آن واكنش لازم را نشان نداده است، گرچه جلسات دانشجويي برگزار مي‌شود و دانشجوها با وجود سياست فرهنگي مسلط كه به طور آشكار ميل به گذشته دارد و ترجيح مي‌دهد كه وارد مسائل امروز نشود و براي خودش درگيري ايجاد نكند؛ پاي شاعران و نويسندگان معاصر را به دانشگاه باز كردند، ولي اگر اين جنبش دانشجويي، يك جنبش عميق فرهنگي بود، شما مطمئن باشيد، حداقل آمار كتاب در اين مملكت تغيير مي‌كرد. نكته ديگر اينكه در گذشته و مثلا در دهه چهل و پنجاه تمام حساسيت روي سياست متمركز شده بود، الان ديگر نبايد دچار اين خطا بشويم و تمام حواس‌مان را معطوف به سياست بكنيم. البته روشنفكر كارش موضع‌گيري در مقابل مسائل سياسي است و اصلاً ترديدي در اين وجود ندارد، ولي از طرف ديگر تجربه زندگي و مبارزات ده بيست سال گذشته نشان داده كه فرهنگ به اندازه سياست و بلكه بيشتر از آن مهم است در واقع بايد مركز ثقل را از سياست به فرهنگ منتقل كنيم، براي اينكه جنبش مدني جنبشي است كه ريشه در فرهنگ دارد و نه در سياست، شما در سياست مي‌توانيد در جا‌به‌ جايي قدرت موفق شويد، مي‌توانيد ساختارهاي سياسي را دگرگون كنيد، كسي را فرو بكشيد و كسي را فرا ببريد و اينها قطعاً در تكامل روحي، فكري، صنعتي و اقتصادي يك جامعه مي‌تواند تاثير داشته باشد، ولي اگر آن امر فرهنگي صورت نگيرد تمام اينها پا در هوا خواهد بود. آيا اين جامعه آمادگي پذيرش يك جور تحول عميق فكري را دارد؟ من معتقد هستم كه ندارد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |