نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

ديشب باران را تجربه كردم و امروز طعم گل و لاي را ...
خبرها همينطور نگرانم مي كنند، امروز دلشوره دارم و نفس در سينه ام سنگيني مي كند، روال درستي بر اتفاقات حاكم نيست.
از نگاه ها هراسان هستم و اين نگاه هايي كه گاه مي آيد و گاه مي رود به ايجاد اضطرابم كمك كرده و در كنار آن هم دوستي هاي ناپايدار و اتفاقات حاشيه اي كه در اين مدت حاكم بر روح و روانمان شده بد مخمصه اي را برايم ساخته است.
خسته شدم، من آتش گرفته ام و كسي براي خاموشي همراهيم نمي كند.

بابایی ....
دلم براي سالهاي گذشته مي تپد، مي خواهم برايم حرف بزند با هم بحث كنيم و وقتي در خانه را باز مي كنم او باشد كه سلامم را پاسخ دهد، مي دانم كه در دنيا چه خبر است ولي از زبان او مزه اي ديگر داشت، مي دانستم كه مرا دوست ندارد ولي همين تلاشش براي نمايش عشق به من برايم جذاب بود و شب هايي را كه با هم تا صبح در شناخت زندگي، ادبيات و عرفان و ... سپري مي كرديم از ياد نمي برم. با اينكه از مرگ مي ترسيد ولي هرگز نمي گفت.
دلم برايش تنگ شده و عكس هايي كه عليرضا از مراسم تدفينش گرفته تنها دست آويزم براي رفع دلتنگي است.

جايش در لحظه ها خالي است.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |