نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

دنیای کوچکی داریم، گذر عمرمان در یک قدمی ما ایستاده و مرگ هم در همین یک قدیمی.

انگار دیروز بود در محوطه کوی نویسندگان بازی می کردیم و عاشق می شدیم و باز از کنار هم می گذشتیم یا همین دیروز بود که به دانشگاه رفتم و بعد از کلاس به شوق دیدار محمود دوان دوان از محوطه دانشگاه به درب ورودی می آمدم که لختی با او باشم که 16 سال از آن روزها می گذرد و بعد تولد سامان که سامان بود به زندگیمان و تجربه از دست دادن پدر که سخت، تلخ تجربه ای بود.

سامان 11 سال دارد و امروز در کنکور ورودی تیز هوشان آزمون گذراند در حیاط مدرسه ای که برای برگزاری کنکور تدارک دیده بودند نگاهی عمیق به سر تا پای طفلم انداختم و نوجوانیش را که در صورت بشاش و چشمان پر انرژی اش خلاصه بود با دقت نظاره کردم و باز نگاهی به محمود که خسته و کلافه با چین های آغاز پیری بر چهره، مقایسه ای.

ما پیر شدیم ولی جوانه ی ما از کنارمان قد خواهد کشید تا نارفته های ما را بپیماید.

روزهای سختی را برای برقراری آرامش او پشت سر گذاشتیم و هر چه در توان داشتیم در طبق اخلاص به او ارزانی کردیم تا بزرگ شود و مردی  کار آزموده.

همان که پدر و مادرمان کردند.

از این راه که می رویم اما توشه ای نمی اندوزیم فقط اینکه راهمان بی امید طی نمی گردد.

***

باز رفتن به کلاس های مثنوی خوانی را از پی گرفته ام و در کنار آن نوشتن داستان را، داستان هایی که فقط می توانم برای خودم بنویسم و هراس از اینکه کسی بخواند و قلم روی آن براند مرا مجاب می کند که پنهانشان کنم.

اگر آنچ میان من و او هست چندِ ارزن دانه ای با خلق بگویم خلق مرا دیوانه خوانند... اگر با عرشِ مجید بگویم بجنبد و اگر به آفتاب بگویم از رفتن باز ایستد. (خرقانی)

صبح را با پدر آغاز کردم بر سر خاک سرد او لختی نوذر خواندم و با او سخنی، که بی پاسخ ماند.از او گله مندم که به خواب دوستان می رود سرحال و شادان اما با من هنوز بیمار و دل آزرده است.

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |