نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام

ایمیل مازیار سرحالم کرد، دنیای کوچکی داریم. مازیار دوست و خاطره دوره کودکی من پیام تسلیتی از آمریکا برایم ارسال کرد که دریچه ای از کودکی ام گشود.
آشنایی ما وقتی شروع شد که من ۸  و او ۹ سال داشت، تا ۲۱ سالگی من در کنار خانواده، او و دیگر دوستانم سکنی داشتم.
بعد من از خانه پدری کوچ کردم ولی خاطراتم را همانجا به جاگذاشتم و هر بار برای دیدار خانواده به کوی نویسندگان می رفتم خودم را کودکی ۸ ساله می یافتم. کودکی شیطان و پر انرژی ...

من بازی های خشن پسرانه را به عروسک بازی و کش بازی ترجیح می دادم و این شد که با پسران بسیار مانوس تر بشدم و این خسیسه در من ماند تا امروز که مردان را بیشتر از معاشرین هم جنسم می پسند م و دوستانی پیدا کردم بهتر از برگ درخت و نبودشان آزارم می دهد.

داشتم از مازیار می گفتم از زمانی که کودک بودم تا نوجوان شدم. او پسری بود خاص و برادرش افشین که محبوب دختران بود و هست و در محوطه اسم و رسمی به ریاست و احترام داشت. ولی مازیار آرام بود و درس خوان. این شد که در راهش پیشرفت چشمگیر کرد و حال مایه افتخار دوستان.
در بین همسن و سالان ما چند گروه فکری وجود داشت، من از هم گروهان مازیار نبودم بلکه در گروه متضادی عضو شده بودم و گروه ما  حتی برای گوش دادن به موسیقی سبک آفریده بودیم، کتاب می خواندیم و بحث می کردیم .من شعر می گفتم و خود را برتر از آنان می پنداشتم که فکری کودکانه بود و مازیار درس می خواند و آرام بود.
سالها با مازیار در تضاد بودم تا وقتی به دانشگاه رفتم و بعد از آن پلی فکری با هم زدیم که دوست خوبی بود ولی کوتاه زمانی نگذشت که من کوچ کردم و فرزاد، لی‌لی، کامران و سایر دوستان را رها کردم و با کوله باری از تنهایی به محمود ملحق شدم.
از کودکی تا نوجوانی‌ام روزگار غریبی بود ما در سایه بخل و کینه ها بزرگ می شدیم، آزادیمان محدود بود و امکان ارتباط به نگاه ها و ارتباطی تلفنی ختم می شد و گاهی قراری در کافه ای خارج از محیط پر ذره بین محل سکونتمان یا دیداری در تاریک خانه هایی که از دید دور می ماند، همیشه هراس داشتیم که خانواده ها از دوستی هایمان مطلع شوند و جنجال بزرگی برپا گردد. من از قید و بند رها تر بودم که سری داشتم پر سودا و نترس...
در شرایطی کودکی گذراندیم که حتی برای تهیه کاستی از موسیقی مورد علاقه امان می باید می پذیرفتیم که مجرمیم ولی ما کناره نمی گرفتیم و در پناه همدیگر به دنبال نیل به خواسته هایمان همدیگر را همراهی می کردیم. 
در مدرسه وضع به مراتب وخیم تر بود ما را تفتیش می کردند و جرممان محرز بود، به ما می آموختند که همانگونه باشیم که آنان می خواهند و ما یاد گرفتیم که چگونه آن کنیم که خود می خواهیم. این روحیه مبارزه در هم سن و سالان من هنوز باقیست که برای بدست آوردن هر چه می خواهند ناامید نمی شوند چون آسان بدست نیاورده‌اند.
مازیار هم در شرایط من بزرگ شد و در این محرومیت شریک، نمی دانم در آن سر دنیا به این روزها چگونه می اندیشد و آیا به سالهای پر تنش گذشته می اندیشد و مانند من این سووال را در سر می پروراند که چه کسی تاوان آن محرومیت ها و فشارها را بر ما می پردازد؟

زنده باد آزادی


 

نوشته شده در شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |