نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام بر همه

شعله کرد آتش زبانی تا به خاکستر نشست

عشق خاموشی گزید از عقل بالاتر نشست

مدتی است گرفتاری ها فراخی برایم نمی گذاشت که حتی به دل تنگی هایم بپردازم.

حتی داستان هم نمی نویسم و قدرت تمرکز و پالایش افکارم را ندارم در سرابی از حضور مدفون شده ام در ته دنیای تنهایی حاضر به سلوک نیستم و در نهایت تن به جمعیت و همراهی سپرده ام و نمی دانم چرا این چنین شد ه است..

این کار لعنتی و این رفت و آمد و این اجبار حضورم در جایی که هیچ علاقه ای به آن ندارم، هر روز من را از روز بعد افسرده تر می کند اما چاره ای نیست جز تحمل و تکرار. دنیای کوچک و روستایی ام تاب این همه تغییر را ندارد. دلم دنیایی ساده می خواهد، آدم های ساده، رنگ های ساده و صداهای بی آلایش و خیلی از چیزهای دیگر که در این عصر برتری تکنولوژی بر همه ارزش های مورد علاقه ام رنگ باخته اند.

از کران تا بکران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

نمی دانم دلم را به چه هوایی خوش کنم به چه صدایی به چه یادی و یا لبخندی نه به  ......

چه کنم که دستم از آنچه خودم می خواهم کوتاست چه برسد به تحقق آرزوهای او، صبر خواهم و ظفرش از پی آن.

نوشته شده در شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |