نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام بر همگی

کوه اندوه فراغت به چه حالت بکشد ...
امروز باد خوبی می وزد که تهران را از آلودگی ها دور کند اگر این باد بر نهاد ماهم می وزید شاید می توانست مبرا کند زندگی آلوده ما را از تکرار، از بیهودگی و روزمرگی ..
فردا عازم شیراز هستم، می روم به سهیلا و امیر سرکی بزنم، عکاسی کنم و شاید هم شرکت کنم در مراسم شعر خوانی در حافظیه و در کنار حافظ به یاد پدرم خلوتگاهی گزینم و تفالی بر اشعار آن ابر مرد تاریخ سرودن، بزنم که پدرم چه بسیار از او  برایم خوانده بود.
اینجا آسمان صاف است و دل تنگی ها هم نمی توانند پشت ابرها پنهان گردند باید باشی و ببینی که چه بر سر من آمده در این بی پناه سرزمین، خاکی که تو را باخود برده دیگر حتی بر زمین هم تاب ماندن ندارد او می تازد و می رود برای فنا شدن در گوشه ای دنج، آنجا که تو آرمیده ای در سکوت شب ها.
به دیدنت نخواهم آمد تا بیایی و ببینم که آرام خفته ای....
من هنوز مثل کودکی گریان در آشفته بازار بی پناهی به دنبالت چشم به راهم ....

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |