نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام بر دوستان

همه چیز روبراه است و از این بهتر نمی شود ولی فقط در حوصله ام نمی گنجد که چند خطی را مهمان صفحه ام کنم ولی به هر حال باید نوشت.
مهم این است:
یادت باشه دیگران را ببخش، نه به این علت که لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این علت که تو لیاقت آن داری که آرامش داشته باشی.

امروز از بوی عرق تندی که یکی از همکارانم در محل کار ایجاد کرده بود به شدت عصبانی شدم و یادم آمد که من همیشه از این که آدم ها سر و وضع مرتبی ندارند در عذاب هستم. از کفش های واکس نزده ، بدن های آغشته به بوی عرق، دندانهای زرد، موهای ژولیده و نا‌مرتب و لباسهایی که در بی حوصلگی پوشیده می شوند و هم چنین هورت کشیدن لیوان در وقت صرف چای، پروایم را از دست می دهم و گاهی آنقدر خلقم را تنگ می کنند که از سلام کردن به آنان پرهیز دارم و معتقدم هر آن کس که به آراستگی ظاهرش توجه ندارد پس چگونه می تواند  آراستگی باطنش را رهبری کند.
شاید تصور درستی نباشد ولی من اینچنین می نگرم.(البته این یک میراث پدری است)

عمو سیروس مریض است و من نگران. او تنها دوست پدرم بود که در تمام لحظات همراهیش کرد و بازمانده از میراث پدرم می باشد.
خدایا نگهدارش باش.

باز هم دلم برایت تنگ شده و این باران من را به یاد خاطراتمان در پاشاکلا می اندازد، چه اندازه آنجا را دوست داشتی و چه آرزوی دیداری بر دلت سنگینی می کرد. جمعه به دیدارت می آیم با یک دسته گل سفید .....

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |