نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

سلام بر دوستان

امروز در فرصتی که دست داد به صورت اتفاقی برنامه ای را در تلویزیون دنبال کردم که خیلی جالب بود یک برنامه ای در حوزه روانشانی که بازی های آدم ها را باهم به تصویر کشیده بود و در یکی از اپیزوت های این برنامه به بحث بی هویتی آدم ها می پرداخت.

جالب بود بد نیست برای شما هم بیان کنم تا با آن آشنا شوید:

می گفت آدم ها وقتی می خواهند برتری خود را ثابت کنند یا قربانی هستند یا بازیچه ...
وقتی می خواهیم ثابت کنیم که بالاتر هستیم در لایه زیرین این رفتار می رسیم به نکته ای که از یک بی‌هویتی رنج می بریم به عبارتی با تکرار این عمل می خواهیم سرپوش روی مهمی بگذاریم شاید روی کمبودها و یا ناتوانی هایی که داریم و مثال جالبی که گرداننده ی این برنامه مهمان شنوندگان کرد این بود
وقتی می خواهیم ورزش کنیم با این هدف است که قهرمان بشویم یا صرفا ورزشکار باشیم؟

وقتی که ریز می شوی می بینی در پس این نمایش حس برتری، رفتار بالغی پنهان نیست و باز این کودک درون است که حکم می راند و بهتر است اگر دچار هستیم درمانش کنیم.

و باز امروز به دیدار پدرم رفتم که در آرام مکانی دل به تاریکی سپرده است. او ساده و بی ریا در کنار دیگرانی که نمی شناسمشان خفته است و در رویای آن هستم که از هم صحبتی با آنان دل تنهایش تازه شود. دلم برای شنیدن صدای گرمش پرواز می کند و نمی داند که چقدر دل تنگ بودنش هستم و چه اندازه دلم می خواهد پر بکشم و در آن خلوت تنهایش رسوخ کنم با او باشم و از دل تنگی ها و کج خلقی هایم برایش سازی بنوازم و او باز مرا دوست داشته باشد.

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد 

و خبر خوش این که
عمو سیروس هم حالش کمی بهتر است و از بستر بلند شده ، فقط آنکه کمی رنجور و بی حس و حال به نظر می آمد. دیروز  به دیدارش رفتم و عطر تازگی یک پدر را از او سراغ کردم، که مهربانانه پاسخ داد.

نوشته شده در جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |