نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

اي نفس هايم تو را پنداشتن

بيرق ات را دل شدن، افراشتن

اي هواي تو مرا بود و نبود

 آشكارت پرده ها را در ربود

اي كه مهجور تو شد فرهاد من

 از تو شيرين مي شود بيداد من

نرگس چشمت شرابي پر شرر

 نشئه جان است اين نرگس مگر

نيشِ خندت راحت سهراب ما

 نوشِ دارو مي دهد بر خواب ما

در بهشت ات شعله ها افروخته

 خوش به مهرت آنكه جانش سوخته

اي تو تنها چاره ي دنياي من

 از تو تن ها پاره پاره، واي من

  ***

 اينك اين حال من و اين یار من

اين نواي سركش سوداي من

گاه مي گردم چو مجنون بي قرار

 در پي ليلي گدار و  بي گدار

گاه چون فرهاد، شيرين تيشه ام

 مي زنم بر تار و پود ريشه ام

گاه پيشاني به خاك مهر تو

 مي زنم تا پر كشم از عشق تو

           ***

پس چرا اين قصه را پايان نبود

قِسم من را بردن از سامان نبود

شايد آنک زندگي را كام نيست

يا كه سهمِ عشق را هنگام نيست

***

شعری از هنگام با باز نگری سمانه درویش

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |