نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

اینجا صبح را با نوشیدن چای بدون قند آغاز می کنم و بعد از آن سرکی به کتابخانه شهر می زنم و ساعاتی را به بررسی اخبار و پاسخ به نامه هایم می گذرانم.

اما عصر ها دلگیر و تاریک است، ۵ کیلو کاهش وزن داشته ام که از این بابت خرسندم.

غم در اینجا مفهوم تازه ای برایم پیدا کرده، هنوز دل تنگم اما جنس دل تنگی ام نا شناخته است. هوای آفتابی اما سرد و باد تند صبحگاهی حس و حال زندگی را در من سرد کرده است.دنیای رنگارنگ اینان با دنیای سیاه من همخوانی ندارد و دلم برای نوشتن می تپد ولی هنوز تمرکز ندارم. نگرانی و اضطرابم افزون شده و تنهایی فکری من را آزار می دهد.

اینجا من در میان ایرانیانی که می شناسم تنها هستم و درکی از دنیای متفاوتشان ندارم . بر این تصورم که اینان بویی از عشق به مرز و بوم نبرده اند. من با الفبای دیگری بزرگ شده ام که اینان لمسش نکرده اند.

ولی با شهری که در آن اقامت دارم خو گرفته ام. با اینکه هفته آینده از اینجا کوچ خواهم کرد ولی دلم از این اتفاق نمی گیرد.

سامان در کنار من احساس امنیت دارد و این مهم ترین، مهم زندگی ام به شمار می رود که توانی برای ایستادن است. اما در باطن از درون فرو افتاده ام.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |