نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

بيا ساقي مِي خورشيد بويي
قلندر رنگ ، عارف آبرويي

به جام من ؟ نه ، بر اين خاك ره ريز
غبار از « من ‌من » جانش برانگيز

دلش را در كمالت شست ‌و شو ده
بسوزانش دلي ديگر به او ده

دلي حافظ خروش و مولوي جوش
زِ خون دستار بندي ، سلطقي پوش

دلي زلف جنون را تاب داده
دلي درياي خون را آب داده


دلي عطار بوي و ناصرآواز
هزار آواي صبح گلشن راز

به ظلّ تاج درويشي مباهي
نرفته زير چتر پادشاهي


دلي گشته جهان را زير و بالا
دلي زانگونه‌ تر ، زانگونه دلها


دلي نازك ‌تر از پندار منصور
به جان بگريخته از سايه نور

دلي خونين ‌تر از رؤياي فرهاد
پريشان‌تر زِ خواب لاله در باد


دلي چون شعر او گلبوي و خون‌ريز
دلي آنگونه‌تر ، زانگونه تر نيز

دوباره ريخت در جانم صدايش
صداي طرح سرخ بالهايش

تو گويي عكس گل در عالم خواب
زِ دست ماهتاب افتاد در آب


نمي ‌دانم كجايم طرفه جايي‌ست
زمانِ آبي بي‌انتهايي‌ست

ازل برخاسته ، افشانده گيسو
ابد بنشسته ، حيران رخ او

ميان اين دو در اوجِ كجاجاي
به ايوان « ـ عجب ! » بر تخت « ـ اي واي ! »

نشسته پير پيري چنگ در دست
فكنده چنگ در زلف دلم مست

فرو مي‌ريزد از بال و پر چنگ
سرشك آيه ‌هاي صورتي ‌رنگ :

« سحرگه رهروي در سرزميني
همي‌ گفت اين معمّا با قريني

كه اي صوفي ! شراب آنگه شود صاف
كه در شيشه بماند اربعيني ... » ...

بيا ساقي ، صدايم را صدا كن
مرا با آه عالم آشنا كن

رهم ده در حريم بي‌گناهان
حريم خواب مرغان و گياهان

حريم خواب سبز سرخ پرها
حريم خواب سرخ سبز برها

نمي ‌دانم كجاي اين شب تار
كجاي بيشه دوري ، دگربار

گياهي خواب مي‌ بيند كه در باد
پلنگي از درختي ناگه افتاد

فتاد امّا به روي آهويي خرد
پس آنگه سيلي از خون بيشه را برد

دوباره خون زِ قلبم سر درآورد
بگيريدم كه آتش پر درآورد

جهان از رقّتم حرفي شنيده ‌ست
كس اين درويش رازي را نديده ‌ست

چنان بر نازكي پيچيده جانش
كه « رقّت » تاب دارد از گمانش

خلد گر در گلوي نور ، خاري
چكد خون از دل درويش ، آري ...

نوذر پرنگ

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |