نه طاقت خاموشی، نه میل سخن دارم

بگذاریم احساس هوایی بخورد

دیگر توان شنیدن هیچ را ندارم، نه صدای خنده و نه صدای خفه شده هق هق خود را، من از خودم در آمده‌ام،در پوستین کهنه من آرامشی نیست، این صدای ناهنجار تنهایی ام برمن مسلط شده است بر من می راند و دستانم را پر کرده از اشک.
دیگر آرزویی نمانده و می هراسم و با واهمه بر نامه‌هایم چمبره می زنم، نمی دانم و نمی‌دانم .. من حتی به خودم هم تعلق ندارم و از گم شدنم در سرگردانی و تنهایی خسته‌ام، دلم هوایی آزاد برای سخن گفتن و دلم هوایی آزاد برای زن بودن می خواهد.

اینجا سبز است از خیابان گرفته تا دل ساکنانش، اما نه برای دل من و  سکونت من  ...
من با چشمانی سیاه، موهای سیاه و دلی بی قرار از تنهایی، از سیاهی خود در هراسم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط مینا معلم - Mina Moallem نظرات () |