سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر، بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که زبس آتش اشکم، دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی، نه غریبه ست که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم، بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازا که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد  و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
 که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خالق گرجی

سلام دلتنگ نباش چرا اینهمه تلخ...؟! چنان نماندو چنین نیز هم نخواهد ماند...

حامد

سلام میناخانم خوبید خانواده خوبن؟فکرنمیکنم من رابشناسید شایداسمم براتوناشناباشه ولی من یک اشنا هستم هیچ وقت باباتونا باهمه سادگی واحساسش فراموش نمیکنم چون ایشون فقط دایی بابام نبودن دایی من هم بودن راستی قلم واحساس شماهم مثل باباس چقدرخوب امانتداری کردیدخوشحال میشم من راازحال خودتون وخانواده باخبرکنید

مصطفی

سلام [گل] میشه ی سری بهم بزنی[ناراحت]

مهر

من هم برای شما عیدانه ای دارم ندادنی! .. .. .. من + تو = ؟

عباس یوسفی

سلام ودرود از نوشته هایت لذت بردم خوشحال میشم به منم سر بزنی با ترانه ای تازه بروزم[گل]