امروز دل تنگم، دیروز هم دل تنگ بودم، می خواهم سرکی به خودم بزنم ....

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا، دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد مردم چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد
گفتم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

فرخی یزدی

/ 1 نظر / 3 بازدید
پيمان

تا زمان ثبت نام تموم نشده يه سری به اين وبلاگ بی صاحب منم بزنين Please http://peyman-peyman.blogfa.com منتظرم