بعد از مدتها از وبلاگ کسی لذت بردم و اون کسی نبود جز خانم مهناز یوسفی او از مرگ نواخته بود ولی غمگین نبود و صدای قرائت قرآن و شیون آدم ها شنیده نمی شد، مرگی با شکوه ..
دلم برای مردن می تپد، مردنی آرام و قبرستانی آرامتر ...

به یاد فرامرز ویسی که بدرودش با زندگی مرا خیلی برآشفت ....

مرگ می آید
بی فرصت بستن درها
باد گل های سفید را آشفته خواهد کرد
اشک های مادر بر زمین خاکی خواهد نشست

مردی در کنار جنازه‌ات قرآن می‌خواند
و صداهای غمگین، شادیت را تسخیر می‌کند

تو مرده‌ای، نگاهی بر  تو نیست
دیگر وقت پرواز است
از آسمان بر آنان می نگری
یک بال، نه دو بال
پروازی بی انتها به سوی آبی آرام
سکوتی سفید
تنهایی و در انتها رهایی

حالا با فراخ بال بنگار

مینا - ساندرلند

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهندسی بازار

ما پا برهنه پریدیم داخل شما هنرمندا می گن یه زمون منم هنرمند بودم یادم نیست تقریبا چند سال قبل چیزی مثل شعر می گفتم کاری مثل بازی در نمایش با نجفی و ساعی ور تو فیلم همکاری داشتم چند تا داستان کوتاه که از همه بیشتر دوستشون دارم رزومه منه تو عالمه هنر اما وقتی از آلمان برگشتم رفتم سراغ بحثهای مدیریتی حالا هم مشاورم مشاور مدیریت و بازاریابی می خوای بیشتر آشنا شی بیا وبلاگم