مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گیرد دامنت گردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

/ 4 نظر / 4 بازدید
شيما

خيلی از اسم وبلاگتون خوشم اومد...و شعر زيبايی هم انتخاب کردی

دل‌شکسته

درد دلهای منو بخونيد چيزی رو از دست نميديد. اين روزها فقط احتياج دارم يکی درد دلهای منو گوش کنه و نظرش رو برام بنويسه. ممنون ميشم.

با تیرداد نصری در خانه هنرمندان یک شنبه 27 آبان 1386(18/11/2007) ساعت سیزده تا شانزده منتظر حضورِ شما هستیم.

شینا زعفری

با تیرداد نصری در خانه هنرمندان یک شنبه 27 آبان 1386(18/11/2007) ساعت سیزده تا شانزده منتظر حضورِ شما هستیم.