کفش هایم را پوشیده‌ام
دیگر وقت سفر است
من آغاز می‌شوم

صدای خفه کننده نیست
بوی زیبای پاییزی
با نم نم باران
به سویم پرواز می‌کند‌

عشق از ملکوت
با پری برای پریدن صدایم می کند
من کر شده‌ام
تمامی‌ام را فریاد بر می‌آورم‌
صدایم را نمی شنوی؟

دستانی برای به آغوش کشیدن ندارم
پاهایم لنگ می زند
عشق در بی سببی گم شده
و من آغاز می شوم

/ 3 نظر / 3 بازدید
سمانه

خسته ام از آرزوها،‌ آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري لحظه‌هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين سقف هاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف كشيده خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري عصر جدول‌هاي خالي، پاركهاي اين حوالي پرسه‌هاي بي خيالي، نيمكت‌هاي خماري رونوشت روزها را، روي هم سنجاق كردم: شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري عاقبت پرونده‌ام را،‌ با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري