اینجا  زندان نیست
اما اندیشه من زندانی است
حبس در زندانی از باورها
زندانی از غلط آموخته‌ها
باید ها و نبایدها
داوری‌‌ها
از زبان مادری تا نجوای مادر بزرگ
و صدای بم اندرزها

آسمان همه جا همین رنگ است
و ما در بند‌یم 
هر جا که باشی
باور‌ها هستند

تمام شده
و جغرافیا ما را پیموده است 
بر سر مرزهای واپسگرایی

آه من قربانی هستم

من در گریز
از من، تو و بایدها
دوباره به بند افتادم

/ 6 نظر / 3 بازدید
امير حسين

سلام و درود بر شما دوست عزيز و گرامي اين نوشته قابليت ساعت ها بحث و صحبت و گفتگو را دارد ، شايد در مجالی ديگر ، فقط به اين نکته اشاره ميکنم که : دوست عزيز ، <آه من قربانی هستم> نه نشاندهنده ی مشکلات يک نفر بلکه نشانه ی ضعف اوست ، اولين کس و شايد بشود گفت تنها کسی که شما را قربانی ميکند ، <خود شما> هستيد. در قالب <قربانی> رفتن نه کمکی به شما خواهد کرد نه مشکلی را حل خواهد نمود ، نقش <قربانی> يعنی من همه خوبی و ديگران همه بد ، من هميشه درست و ديگران هميشه غلط ، من هميشه مظلوم و ديگران هميشه ظالم که مسلم است چنين صحبتهايی نميتواند درست باشد. پس نقش شما کجاست ؟! پس تاثير شما بر اتفاقات چيست ؟! پس مسئوليت پذيری شما را چه شد ؟! هر اتفاقی حاصل يک علت و معلول است ، شايد در اينجا نشود صحبت را باز کرد فقط بدانيد دوست عزيز ، مسوليت و نقش خود را در اتفاقات بپذيريد ، نقش قربانی را فراموش کنيد و در نقش يک انسان مسوليت پذير ، اشتباهات خود را بپذیرید و گذشته را جبران کنيد و سرنوشت خود را

مينا

امير حسين عزيز من فوق العاده متشکرم که به من لطف داری و بر نوشته های من دقيق می‌شوي. اما من اصلا منظورم اشتباه فردی و قربانی شدن در اشتباه فردی نبوده و نيست، شايد به دليل عدم تسلطم به واژه ها نتوانستم بر منظورم مسلط شوم. منظورم من تاوان عبور از سنتهای رايج و کهن مليتم می باشد که در اين نوشته خواسته‌ام بيان کنم که در صورت عبور و عدم پايبندی به باورهای سنتی قربانی خواهی بود. اين يک ملودی فريادواری است از باورهای غلطی که به ما آموخته‌اند و مجابمان می‌کنند به اطاعت از آن فرمانها.

ziba

سلام وبلاگ داستانهای تخیلی به روز شد. اگر به داستانهای فانتزی و تخیلی علاقه دارید سری بزنید.

به ياد کافه ی هتل آپارتمان افتادم. بعدش يه شعر از تو و يه شعر از من: کاش بودی و مي ديدی آسمان همه جا به يک رنگ نيست فضای قفس هميشه تنگ نيست من در آسمان چشم های او رنگ های تازه دیده ام در قفس دستهای او نفس تازه ای کشیده ام ... گاهی وقتها زنده شدن خاطرات،زندگی بخشند.

سمانه

گريز خوب است اما من هرگز تحمل خار و خاشاك طوفاني كه به پا مي‌كند را ندارم گريز از كجا، به كجا گريز از خود به خود آري به هر جا كه روي آسمان همين رنگ است

عليرضا حسينی

آهای جوون تو می تونی یه شعر تازه تر بگی ... مینا اسدی حصار ترانه به روز شد ... با ترانه ی آهای جوون از مینا اسدی ... و ترانه ای از خودم : ببین بانوی ایرانی چه ساده هتک حرمت شد ... درود بر تو مینا جان ... شعر های زیبایی که می نویسی را می خوانم ... هر از گاهی سری می زنم ... موفق باشی