تیک ... تاک، تیک ...تاک ،لحظه ـ آه ـ می رود

ناگزیر ، سربزیر ،پا به راه می رود

ـ عمر من بمان ، بمان ! مهلتی ... ـ خدای را ـ

بی وداع ، بی کلام ، بی نگاه می رود

قطره قطره چشمه وار ، لحظه لحظه می چکد

ماه و سال می شود ،سال و ماه می رود

با پگاه زرنشان ، آفتاب می دمد

با پسین خونفشان ، سوی چاه می رود

تا حریر خواب را بر خیال می کشم

یک سپید می رسد ، یک سیاه می رود

پرده وار ، عمر من ، زین سپید و زان سیاه

راه راه می شود ، راه راه می رود

این که می رود منم ، نیست بازگشتنم

وای من ! به او بگو نابگاه می رود

کوبه های نبض من از شمار خسته شد

لحظه لحظه عمر من ، آه ...آه ... می رود ...

                                                                 "سیمین بهبهانی "

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
یاس

سلام مینا جان خوبی؟به دنبال شعر عمر من میرود سیمین بودم که دل نوشته ات را مطالعه کردم منم مثل شما فکر میکردم و از نظر شخصیتی مثل شما هستم سی سال غصه خوردم چیزی نصیبم نشد ولی چند وقتی هست که دیگه تصمیم گرفتم غصه هیچی رو نخورم به این نتیجه رسیدم هیچ چیز تو زندگی ارزش غصه خوردن نداره تقریبا آرومم از من به شما نصیحت اصلا غصه نخور...