مدتهاست اینجا نیامدم و مدتهاست از اینکه نوشته هایم را منشر کنم می‌ترسم، شاید به خاطر اینکه می‌دانم افکارم خاک خورده است و جذایبتی مدرن ندارد.
نوشته مازیار من را واقعا تحت تاثیر قرار داد و برآن شدم که دوباره با صفحه‌ام آشتی کنم، مکانی که روزی تسلای وجودم بود و آرامشی برایم به ارمغان می‌آورد که هنوز جایگزینی برایش نیافته‌ام.

مازیار جان من در کودکی‌ام هم دختری شاد نبودم با تمام لبخندهایی که بر لبم بود همیشه در اتاق تنهایی‌ام از بودنم منزجر بودم چرای آن بر‌میگردد به برخوردهای ناشایستی که نزدیکترنهایم بر من می‌راندند و قابل بیان نیست . اما آشنایی با کامی مسیر تفکرم را تغییر داد و این حس تنهایی و درماندگی  بر من مستولی تر شد. از اون تاریخ به بعد با غم و تنهایی درونی خو گرفتم. دوست ندارم بر دلایل آن پافشارم یا به ارزیابی اتفاقات حادث شده بپردازم فقط بر توجه دوست قذیمی‌ام صحه می‌گذارم.

مازیار جان من تلخ نمی‌نویسم، من تلخ هستم و این نوشته‌ها افشره‌ای از من است، اینها افکار من هستند و فریاد می‌زنم من از بودنم لذت نمی‌برم و آرزوی من تمام شدن است.
وقتی ایران بودم هر روز صبح برای رسیدن به محل کارم ساعتی را در ترافیک اتوبانهای تهران سپری میکردم و در این انتظار خفه کننده موتور مغزم روشن می‌شد و هجوم افکار خوب و بد، سرزنشها و ترغیب ها به سراغم می‌آمد به طوری که وقتی به محل پارک ماشینم می‌رسیدم باری بزرگ از دوشم بر داشته می‌شد، اگر بگویم روزی نبود در آن روزها که قطره اشکی نریخته باشم باورت می‌شود، من یک شخصیت افسرده و بیمار در درون خود دارم که ساعاتی از روز بر من غلبه می کند و در آن ساعات میل به نوشتنم بیشتر است و حاصلش آن است که می‌بینی.
 نمی‌دانی چقدر روزها بر این می‌اندیشم که چرا مثل بعضی از زنان از آشپزی، کیک درست کردن و پز دادن به همدیگر لذت نمی‌برم و چرا اصلا لذت نمی برم و چرا هیچوقت سرپناهی برای خودم نداشتم بدون آنکه دستانم آسیب دیده باشد و چرا و چرا ...

خلاصه مازیار جان دنیای کودکی من هم دنیایی خیلی شیرینی نبود حتی وقتی ١٢ سالم بود و عاشق تو بودم یادت می‌آید.خنده بگذریم این را شوخی کردم.
مازیار جان زندگی من همیشه توام با شکست‌های عاطفی بود چه در خانواده و چه در محیط خارج. در کار و شخصیت اجتماعی‌ام موفقیت‌های زیادی داشتم اما هرگز به اونها دل نبستم و نمی‌بندم.
خلاصه توصیه من به تو این است که به وبلاگ من سر نزنی تا تلخی آن را نبینی، من را همانجوری که دوست داری بیاد بیاور با لبخند.

   

/ 4 نظر / 7 بازدید
الهه

ما همه تلخیم چرا که روزگارمان روزگاره تلخی هاست... بنویس... حتما بنویس...کمکت خواهد کرد

روزگار غریبی نیست نازنین! بالاخره کسی که نه طاقت خاموشی دارد و نه میل سخن باید اینطوری بنویسه. اما زندگی با همه ی زشتی هاش زیباست. به قول علیرضا هرمنوتیک : شادی از خرد عاقل تر است. همیشه میشه جور دیگری دید. فقط کافیه جایی که نشستی رو تغییر بدی تا زاویه ی دیدت عوض بشه. دارم کتاب لذات فلسفه ویل دورانت رو می خونم . جات خالی بریم بحث علمی! کنیم. راستی چند روز پیش کتاب اخوان رو می خوندم رسیدم به جایی که اون شعرش رو اشتباهی می خوندی و رو کتاب نوشتم.یادش به خیر

مینا معلم

مرسی، اصلا من از اولش اشتباه بودم، نه؟ راستی من یک بار این کتاب را خواندم ولی راستش هیچی ازش نفهمیدم، حالا گوشه کتاب بنویس، مینا که نفهمید تو چی گفتی. دلم برای تو و علیرضا هرمونیک تنگ شده ولی حال و حوصله بحث علمی ندارم.