اززمزمه  دلتنگیم ،  از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم

آوار پریشانی است ، رو سوی چه بگریزیم ؟

هنگامه حیرانی است،خود را به که بسپاریم ؟

تشویش هزار" آیا ، وسواس هزار" اما "

یک عمر نمی دیدیم، در خویش چه ها داریم

دوران  شکوه  باغ  از خاطرمان رفته است

امروز که صف درصف خشکیده وبی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداری مان ازخواب

گفتند  که  بیدارید ، گفتیم  که  بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه  مرا بسته

امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

/ 7 نظر / 3 بازدید
پدرام بهروان

درود....گاهی توان هيچ کاری نيست.همه راهها به ديوار ختم ميشود.ولی ميدانی مينای عزيز ديوار در فکر ماست اين چشمان ماست که راهها را ديوار ميبيند.کمی با ديد روشنتر به اتفاق ها بنگريم زندگی هم زيباتر ميشود....شاد زيويد..مهرافزون...بدرود....

ژاله

گاهی اوقات پیش می آید عده ای بر این باورند صنوبری که سایه ندارد حتما از خواب موریانه ترسیده است ، مثل آفتاب از خواب شب مثل ترانه از ترس تیغ مثل من از تکلم تاریک . باید تحمل کرد ما همیشه ی خدا یک خواب خوش دلنشین کم داریم مثل دریا (( که همیشه خوابش آشفته است )) ما به هرچه که باید ، مجبوریم ! یا هر چه که بی چراغ .... چه عادت عریانی ! چه اشتباه بزرگ پر سایه ای ! گاهی اوقات پیش می آید ریگی از دستی سلام ندیده در آب می افتد ما هم عین انتظار چشمه گاهی تکان می خوریم ، دلهره از دریا به آدمی رسیده است . بگذار باران ریگ و سوال و بیداری بی دلیل ببارد ! اینجا عده ای در حال گذر از کوچه سوال می کنند : چرا بیداری بی دلیل بسیار کم است ؟ عده ای با کفش های تنگ از کوچه می گذرند ردی از ریگ در پشت پایشان پیداست ، بعد گدای کوری از پس آواز سنگ می آید خبر از چشمه می آورد که این همه ریگ از کجای آسمان باریده است ، گاهی اوقات باید تحمل کنیم ، حالا چه عادت عریان ، چه اشتباه پر سایه ! به روزم

salam

لبها همه افسرده ، دستان همه خاموشند // ترسيده دل و ديده ، وقتي همه بيماريم .

مينای آبی

مگر دفن می شود این مرده. هزار و یک جان دارد.از سر هر کوچه که بگذری ...تازه بگذار بوی بهار نارنج مستت کند...خل می شوی و پابرهنه تا خود خورشید می روی تا بسوزی و هی بسوزی و هی بسوزی.اگر کفش داری بپوش.خورشید دلش هیچ برای پاهای تو نمی سوزد.

مينای آبی

سلام هم نام من.شعرهای وبلاگتو يه خط در ميون خوندم.شعری که پدرت برای خواهرت گفته بود دلمو سوزوند....بيت آخرش...

مسعود

اگه عاشقي بيا منتظرت هستم.. نظر يادت نره ها. www.romance.parsiblog.com

farzad

darim negaran mishim , khabari azaton nist!!!!!