کفش هایم را نو کرده ام
اما پاهایم را نه
دیشب راه ناپیموده ای را آغاز نمودم
با کفش های نو
دیگر حس سنگینی بودنم را در پاهایت نمی یابم
دیگر حتی با حضور سنگین وجودم بیدار نمی شوم
صدایم را حتی نمی شنوم
من مرده ام
سیلی بر گونه می کارم
نه من مرده ام
اما با مرده ها در خیابان و با کفش های نو در حرکتم
کجا  میرویم
ما زنده نیستم
ما سیمانی شده ایم، سالهاست
ما بر فراز سیمان ها خاک می شویم
دستی نجاتمان نمی دهد
توفان، زلزله و یا بمبی لازم است

و بعد
کوچه باغ ها باز خواهند گشت
و صداها
پرنده ها و غورباغه ها
بلبلی که می خواند
بیدارت می کند
هیاهویی نیست
و سکوت زندگی
دیگر از کارت زدن خبری نیست
باز مزرعه
باز کشت و کار
و باز صدای اذان موذن
این رویا نیست
دنیا باز دگرگون می شود
اما نه برای من
افسوس که زود آمدم

/ 2 نظر / 6 بازدید
مرضيه

سلام مينا خيلی قشنگ می نويسی من هم می نويسم وشعر می گويم برای کسی که دوستش دارم اگر دوست داشتی سری به وبلاگم بزن و نظر بده ممنون

ما زنده نيستيم .