اینجا در قبرستان زیبایی که در مجاورت من هست، سکوت باورنکردنی حاکم است که به دنیای من خیلی تزدیک است، امروز پس مدتها بالاخره دوستی به دیدنم آمد و از او خواهش کردم با من به قبرستان بیایید و از این خاطره بر چهره کاغذ عکسی به نگاریم که آن شد که برایتان فرستادم.
امروز اصلا حالم خوب نبود و نیست، فقط دلم فریاد زدن می‌خواهد بر سر کی نمی‌دانم ولی به شدت نگران و آزرده هستم. امشب به یاد تمام داشته های خوبم شعر می خوانم و از غربت سرکی به دیارم، سنتم و خاطراتم خواهم زد.

/ 5 نظر / 5 بازدید
ز-نعمتی

این همه بی تابی چرا ؟! به قول عمویم : مبادا از غربت بنالی و شکوه کنی که هجرت دشمن یکنواختی و روز مره گی توست پس دوستش بدار اما بدستش نیآویز . با شادی و مهر

تارا

سلام. شما کجای اين کره خاکی هستيد

مهناز يوسفي

سلام خانم معلم....آنچه از وبلاگتان استشمام ميشد...نه وطن بود...نه غربت...خودتان بوديد...

مهناز يوسفي

و (خود) جايگاهی دارد در (خود)....که نه غربت است....نه وطن....تنها (خود) است... بسيار بسيار موفق باشيد.

سمانه

خودت خوب مي‌داني چقدر دلم براي درد مشتركمان تنگ است. نيستي كه با هم شاملو و اخوان بخوانيم. دلم برايت خيلي خيلي تنگ است.