بعد از 4 سال دوری، دیروز از عجیبترین روزهای زندگی ام را در غربت سپری کردم ،احساسم عجیب بود، خیلی عجیب ... از خیابانهای طویل گرفته تا کوچه های باریک از مردم تا صداها، همه چیز غریب بود، چهره ها نا آشنا و سرد، هوا سرد و سوز سرمایی که می سوزاند دل تنهایم را و تمامی هم نداشت، رنگ خاکستری و ساختمانهای یک شکل، هوای نمدار و ابری تنها نمای پیش چشمم بود.

مردم در گذر بودند و من نمی شناختمشان، ولی در محو تماشای آنها گم شده بودم و کوله بار تنهایی ام، تنها برای شانه های دردناک خودم سنگینی می کرد، جایی نبود برای اندکی همدردی و یا کسی نبود که حتی غم آشکار چهره ات را در یابد و نگاهی مهربان مهمانت کند. این است غصه دوری، این است قصه فرار و این خواهد بود بار سنگین عدم تعلق.

گریستم و گریستم، بعد از سالها شاید بیش از 6 ساعت گریستم  و اشکم تمام نشد ......

/ 1 نظر / 8 بازدید
علی

جالبه... اونهایی که رفتن از دلتنگی می گن و اونهایی هم که موندن از بدی فضا ناله می کن ای دنیا، جای موندنت کجاست؟! وبلاگ خوبی دارید، قشنگیش به دوامشه.