دوباره متولد شدم
این بار در تنهایی
در این خاک سبز
در این شهر کهنه
و با این صداهای ناآشنا

 دوباره به زمین سلام دادم
به آسمان نیز
به دریا رفتم
و بوسه‌ای بر ماسه تر آن نهادم
و از آنجا به قبرستان ساتویک تا دمی را با رفته‌ام بگذرانم

اینجا زندگی آرام است 
و  آرامی آن جانم را پر می کند
پر می کند از سکوت
پر می کند از لبخند
و بهانه‌ای نیست برای به خاطر آوردن خستگی های دیرینه‌ام

اینجا با صدای مرغان دریایی
به صبح سلام می دهم
اینجا با طبیعت سبز آرام می‌شوم
اینجا با سیاهی در ستیز نیستم

زندگی را دوست دارم
تولد دوباره‌ام را جشن گرفته‌ام
و به 39 سالگی ام لبخند زدم

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
بی احساس

ما سفر داریم تا سفر میشود بارو بندیل رو بست و سوت زنان رفت میشود هم بی چمدان لب دوخته حتی بی اشک و بی در اغوش کشیدن کسی رفت و حتی برنگشت ........... جاودان باشی استوار باعزت تابعدی

عليرضا حسينی

درود مينای عزيز .... زندگی را دوست دارم .... اينجا با سياهی در سيز نيستم .... آفرين ... خوبه .... يعنی که داری از اون حال و هوا در ميای ؟ ....... اميدوارم اينطور باشه .... من درست متوجه شدم ؟ ... دوباره متولد شدم ؟ ... به سی و نه سالگی ام لبخند می زنم ... اگه درست فهميدم پس : تولدت مبارک ... به سامان سلام برسون ... شاد باشيد

ميثم (سوته دلان)

سلام شب سرشاری بود رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود در بلندی ها ما دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد و تپش هامان می ریخت به سنگ از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها و لعاب مهتاب روی رفتارت تو شگرف تورها و برازنده خک فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می پیوست سایه ها بر می گشت و هنوز در سر راه نسیم پونه هایی که تکان می خورد جنبه هایی ک

سيد عليرضا شمس نيا

سلام با یک مطلب جالب منع مارکز خوانی در تهران در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیامتان هستم .

سمانه

ميلاد يكي كودك به شكفتن گلي ماند آغاز راهي طولاني در كوره راهي به نام زندگي دوستت دارم تولدت مبارك عزيزم