پرويز ناتل خانلري (1292-1369) , شاعر, روزنامه نگار , نويسنده , زبانشناس و محقق . وي در تهران متولد شد .پس از اتمام تحصيلات ابتدايي و متوسطه , به دانشكده ادبيات راه يافت و موفق به دريافت ليسانس ادبيات فارسي شد و در ضمن تدريس در مدارس تهران به ادامه تحصيل پرداخت و . وي با نگارش رساله تحقيق در عروض فارسي , موفق به دريافت درجه دكتري شد و پس از آن در سمتهاي مختلفي چون :كارمند اداره آموزش وزارت فرهنگ , رياست انتشارات و روابط عمومي دانشگاه , و دانشياري زبان فارسي را برعهده گرفت.در سال 1337 ش .براي تكميل تحصيلات خود به اروپا رفت و دوره انيستيتو دو فونتيك زبانشناسي پاريس را گذراند و دو سال بعد به ايران بازگشت و با سمت استادي به تدريس تاريخ زبان فارسي مشغول شد.وي از دوران تحصيل در دبيرستان , همكاري خود را با نشريه" مهر" شروع كرد و از سال 1322 ش. خود به انتشار مجله سخن پرداخت.از ديگر اقدامات او طرح سپاه دانش ,تاسيس بنياد و فرهنگ , و تاسيس يازده موسسه فرهنگي از قبيل :فرهنگستان ادب و هنر , فرهنگستان زبان , بنياد شاهنامه , انجمن فلسفه و حكمت , اسناد فرهنگي آسيا بود.(پس از انقلاب اسلامي همه اين موسسات در هم ادغام شد و به نام مئسسه تحقيقات و مطالعه فرهنگي در آمد.)
خانلري شاعري توانا بود و انواع شعرها را با مهارت و زيبايي مي سرود .معروفترين شعر بلندي كه سبب شهرت او شد , منظومه شعر" عقاب" است. برخي از آثار وي
عبارت است از :
تاريخ زبان فارسي (3 جلد) , وزن شعر فارسي ,زبان و زبانشناسي , دستور زبان فارسي و شهر سمك را نام برد. 

عقاب

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي نا چار كند

دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد 

دشت را خط غباري بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها ا زكف طفان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده


سا له ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار


بر سر شاخ و را ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››

گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون

ليك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه ا زعمر ،‌دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
رگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

/ 3 نظر / 3 بازدید
بهزاد

سلام. زيبا بود و دلنشين و اما کلام و گفتار کمی بوی کهنگی داشت ارادتمند: ب.م.تنها

خشت خشت دل

پیش کشی به نام سلام گذرمان به کوچه مهتاب رسید ستاره ها چراغم دادن شعراتون خیلی قشنگن از سبک کارتون خیلی خوشم اومده خوشحالم میکنی بیای و نظرتو راجع به کارام بگی

salam

با نگاهی که به مطالب وب شما داشتم ُ، آنجا که از خود و با احساس و از احساس درونی خود می نويسيد بسيار زيباست . هر چه هم که بلند باشد آدم را به دنبال خود می کشد . بی ترديد ذوق شاعرانه ی پدری به شما منتقل شده است . بيشتر استفاده نماييد . تصويری که از خود گذاشته ايد يک چيز کم دارد ؟