نه طاقت خاموشی و نه میل سخن

دلم می خواهد با یکی حرف بزنم با یکی که نداند طناب دار، مجازات و سرزنش چی هست، با یکی که مهربان باشد، مثل یک پدر دانا یا یک کشیش توی کلیسای کاتولیک، چی می دانم، از خودم خسته‌ام، خسته دلم میخواهد اعتراف کنم، به همه اشتباهات به همه بدی هایی که رانده‌ام، دلم می‌خواهد مرگ به سراغم بیاد و شاید هم نمی دانم چی دلم میخواهد  ...

میرم قبرستان، شاید حالم جا بیاد....

/ 1 نظر / 5 بازدید

به نظرم کسی که بگه این کتاب رو خونده و فهمیده کسیه که هیچی نفهمیده. دیگه اینکه : خودمو نمیدونم اما علیرضا هرمنوتیک هم خیلی دلش برات تنگ شده[نیشخند]