من مرده‌ام
و بر مردارم آویخته‌اند یادگاری از بودنم
پارچه‌ای پر نقش
که برا آن حک کرده‌اند تمامی‌ام را
نزدیکانم مرا محک می‌زنند
و دورترها بر لبخندشان غمی نهاده‌اند

باز فرقی نمی‌کند
آسمان من فرو ریخته است
ستاره هایم  بر نقش قالی در زمین جان داده‌اند
و من بی‌لذت پرواز
تمام شده‌ام

و تنها تو گریه می کنی
هراسان بر آغوش می کشی بی جانی‌ام
و من با مرداری بی توان
بی تو خاک می شوم

/ 3 نظر / 7 بازدید

خجالت بکش کم جنبه

دوست دهه ۷۰شما

سلام خانم معلم چرا اين قدر غمگينشده ايد ؟

sahebnazaran

از دورترین سمت انگار شاید که نور یا پیامی! اما قرنیه ها به قصه های تلخ سراب آغشته است و زندگی، آمیزه ای بی سرانجام را می ماند..!