سلام بر دوستان

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه ی جاودی تو بود

داربست تنهایی ام در نهان جادویی اش فرو شکسته و میل به فرار از پیله‌ی خود آزارم می دهد.
بر این باورم که بسرایم
بند باز کنم  و به سوی جادوی فنا ناپذیر عشق پرواز  
بر باروی بلند احساسم بیرقی بیاویزم از جوانی و شادابی که به رقص آید با نسیم خوش شامگاهان
بر خیزم و بیارایم آنچه تو را به وجد می کشد
و آنچه که از انزوایم می رهاند....
اما صد افسوس
غم در نهانخانه ام، خانه ای گزیده است
از جنسی سرد و سیاه
با غباری از دل تنگی، تنهایی و بی تو بودن ها

دلم می خواهد باز هم سرکی به شیراز بزنم و در کنار مقبره حافظ، پدرم را فریاد کنم.....

/ 0 نظر / 4 بازدید