شاید اگر قدرت آن را داشتیم که از  بالایی بلند بر گذشته و حال خودمان نیم نگاهی بیاندازیم، حتما، ریسمانی هم لازم می شد که با آن از شرمساری خود بگریزیم.

راستی، اینجا فرصت فکر کردن و افسوس خوردن از تو سلب می‌شود که این نعمتی است پر بها ..

برای بابا
دیشب خواب تو را دیدم، خوابی شیرین، باز آمدی که برایم شعر بخوانی با من حرف می‌زدی از گذشته و حال و برایم قصه‌ها می گفتی از دنیایی که تو دیده‌ای و من در انتظار دیدارش نشسته‌ام و مثل همیشه شیرین و پر معنا سخن می‌راندی و گاهی هم به لبخندی میمهانم می‌کردی، کجایی؟ دلم برایت تنگ شده، دلم برای همه چیز تنگ شده برای آنهایی که تلخ بود و هنوز مرحمی بر آن نیست.
برای بافتن قالی در کویر و برای خاک حاج آقا، والده و عمو حبیب و پیکان آبی ...
دلم می خواهد داد بزنی با مامان دعوا کنی و من به بهانه حمایت از مادرم دیداری از تو تازه کنم. دوستت دارم بیشتر از گذشته ...

برای تو
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق

/ 2 نظر / 12 بازدید
کوروش

khosh be saadatet ke mara pedari nabood ke be khab ayad[ناراحت]

عبدالله حق دوست

سلام وبلاگ شما را ديدم و مطالعه کردم. جالب بود. خوشحال ميشم شما و دوستانتون نيز از آرشيو مطالب وبلاگ «براي همه مفيده» بازديد کنيد. قطعا از مطالب متنوع آن بهره مند خواهيد شد. http://bia2mofid.persianblog.ir/