سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژده نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای
به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن
ز پرویز و از باربد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهید چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود
به مستی وصلش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده
فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملولم دوتایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن
همیبینم از دور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی میزند
ندانم چراغ که بر میکند
در این خونفشان عرصه رستخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست
به یاران رفته درودی فرست

/ 3 نظر / 9 بازدید
یک دوست

این هم آدرس یک سایت برای پرکردن ایام فراغت در غربت http://www.ir-uk.com/index.php

بیژن کيامنش

مهرداد فلاح

مینا جان سلام! دیگر به هواخوری نمی آیی ؟شاید هم می آیی و حال حرف زدن نداری ها ؟ این جا در وطن هستم و روز به روز غریبه تر می شوم با هم وطن! ........................... خاموشند و بهانه ی ایشان سنگ .. .. .. می گریزند و بهانه ی ایشان باد!